مادر یعنی مادر میر کمبر، همسر و دشتار (دوستدار، نامزد) یعنی هانی. مادری که فرزند را برای گرفتن حق آمادهاش کرد. هانلی که همیشه دلباخته و دلداده ماند و در عشق سوخت.دلداده دلسوخته یعنی مهناز.
شما زنان قبیله من شمای که از نسل آن دلاوران و دلدادگانید روزتان مبارک.
وقتی به اطرافم به بچههایی که رنگ و بوی این فرهنگ را نگرفته اند نگاهی می اندازم بسیار نگران و غمگین می شوم. بچهای که در بدو تولد نازینک نشنیده است،وپس که واب ترء رودینیت، به گوشش نخورده است. امروز از آداب و فرهنگ خود بیگانه است. نمی داند کیست؟چیست؟ و به کجا قرار است برود. کاملا از ارزشهای فرهنگی تهی است. نسلی که سرپرستی آنها را برعهده دارند در برابر سوالات و چالشهایی که در آینده درباره فرهنگ و رسوم برای آن فرزند به وجود می آید مسئول است. آنها چه جوابی برای هویتخواهی آنها خواهند داشت؟
روی سخنم با پدران و مادرانی است که مسئولیت انتقال فرهنگ و سنن را برای فرزندانش خویش به درستی انجام نمی دهند. چرا نسلی را تربیت می کنید به او ارزشهای فرهنگ بلوچی را منتقل نمی کنید؟ چرا خود در شناخت فرهنگ و سنن خویش سهلانگاری می کنیم؟ آیا یکی از مسئولیتهای نسل پیشین این نیست که به نسل بعد از خودش فرهنگ و زبانش را منتقل کند؟
چه بسیاری از عناصری فرهنگی بلوچ به خاطر به کار نبردن از سوی مردمان به ورطه نابودی و فراموشی سپرده می شوند. فرهنگ بلوچ به لحاظ موسیقایی از فرهنگهای بسیار غنی فلات ایران است. از بدو تولد تا مرگ فرهنگ بلوچ ساز و آوازهایی دارد. موسیقی بخش جداناپذیر این فرهنگ است. متاسفانه امروزه بسیاری از آن ارزشها کم کم به فراموشی سپرده می شوند. چه بسیار کم شدهاند مادرانی که کودکانشان را با نازیک آرام می کنند. دنیا دنیای سرعت و پیشرفت است پس باید سریع کودک را آرام کرد. با دادن پستانکی سعی در خفه کردن صدای کودک داریم. کجایند مادرانی که آرام کودکانشان را در گهوارهای چوبین گذاشته، آرام تکانش دهند و برایش زمزمههای فرهنگی در گوشش بخوانند.
کودکی که بدو تولد فرهنگش را جذب نکرده باشد، حتما در آینده هم درباره فرهنگش هوشیار نخواهد بود. در نشست و برخاست، در معاشرتها دیگر به عنصر فرهنگ کمتر توجه خواهد کرد. در عروسیها دهل و سرنا و سه چاپی نمی بینید. پس ارگ و گیتار را جانشین بینجو و رباب می کند. کم کم فرهنگش را حتی در کتب پر از غبار کتابخانهها هم نخواهد یافت. شاید روزی که او بزرگ شود همانند پرنده دودو فرهنگش زیر خرواها خاک مدفون شده باشد. این است سرنوشت نسل بی خاطره، امیدوارم با کمی مسئولیت پذیری و آگاهی فرهنگ خویشتن را از انقراض نجات دهیم.
برای مطالعه درباره فرهنگ و روشهای انتقال فرهنگی می توانید به مقالات و نوشتههایی که در همین باره در این سایت منتشر شده است مراجعه کنید.
دلی عاشق کت ءُ داتے منارا
که اے پیم ءَ به رکینیت وتارا
گناهے عاشقی زنڈیں گناهے
به پهریزیت خدا مارا شمارا
قیامت باکه شپ هچی نمانی
کپی کهرے جتائی ءِ شپ ءَ را
من زاناں راه ءُ را بنداں بهشت ءِ
سلامت کاں خدا مار ءِ دپ ءَ را
کریم ءِ ذکر ءُ طاقت بس همیش انت
که چُکًی تئی گُشان ءِ پلو ءَ را
«کریم دشتی»
گوهر ملک دختر شاعر بزرگ بلوچستان گلخان نصیر بود. او در سال ۱۹۳۸ در پنجگور به دنیا آمد. در آن زمان پدرش در جیونی مشغول به کار بود. او در خانه جد مادریش به دنیا آمد. بانو گوهر ملک آموزشهای ابتدایی را نزد پدر فراگرفت.
گوهر ملک در همان کودکی دچار بیماری فلج اطفال شد. بر اثر همین بیماری تا پایان عمر زندگی را با معذوریت گذراند. او با وجود بیماری و ضعف جسمانی بسیار پرشور و انرژی بود. او برای پیشرفت زبان بلوچی و ادامه راه پدر تلاش فراوان کرد.
او یکی از داستان نویسان به نام زبان بلوچی است. او دیر به دیر داستان می نوشت اما داستانهایش خاص و بی نظیر بود. او در داستانهایش مشاهدات شخصی و مشکلات جامعه را بیان می کرد. او برای پیشرفت مردمش از طریق بیان مشکلاتشان در داستان کوشش فراوان می کرد. از او داستانهای زیادی در مجلات بلوچی به چاپ رسیده است. داستانهایی از جمله «جنین»، «گهارانی دیوان»، «نیک بی بی»، «خدا جنت که بنده»، «سنٹ» و … .
او همچنین اشعاری نیز سروده است. شاعر نامدار دکتر فضل خالق درباره او می گوید «من همانند گوهر ملک کمتر کسی را دیدهام. در اشعار او سخن از شان و شرف بلوچی بسیار سخن گفته شده است که من از آنها تاثیر زیادی پذیرفتهام.»
بانو گوهر ملک در ۲۸ فوریه ۲۰۰۰ دار فانی را وداع گفت.
یک خط برای خودم که از آنان شدم:
ای معلم سر خود گیر که ما چون گرداب قطع امید ز سر رشتهی ساحل کردیم
«صائب»
در ۲۴ دسامبر ۱۹۵۶ در یک خانواده مذهبی در پسنی به دنیا آمد.مبارک تحصیلات ابتدایی خود را در همان شهر آغاز کرد. در سال ۱۹۷۲ پس از کسب مدرک سیکل به امید خواندن و دانستن بیشتر به «سند مسلم کالج» کراچی رفت. آن سالها اوضاع کشور به هم ریخته بود. او پیش از به پایان رساندن دوره مهندسی دست از درس خواندن کشید و به کار آبا و اجدادیش، دکانداری، مشغول شد.
وطن مرادانی گلزمین انت
وطن سباہ ۓ گلیں سمین انت
وطن بہارانی رنگ ء درین انت
وطن کہ نیست انت تہ ہچ نامانیت
وطن کہ است انت ما زندگاں نمیران

قاضی
سال ۱۹۷۸ قاضی بار دیگر برای کسب دانش به کراچی رفت. در کالج هنر اردو مدرک کارشناسی خود را دریافت کرد. در کراچی در محافل و دیوانهای ادبی شرکت می کرد. او در سال ۱۹۸۳ مدرک کارشناسی خود را از کراچی گرفته و یک سال بعد برای گرفتن کارشناسی ارشد به دانشگاه بلوچستان رفت. در سال ۱۹۸۶ با پایان یافتن تحصیلات تکمیلی به زادگاهش،پسنی، بازگشت.
بار دیگر همان روز و شبها بود، همان صبح و شبها، همان دوست و رفیقها، همان گپ و گوها، همان دیوان شعر و بحث زبان بود. او در سال ۱۹۷۷ راه شاعری را برگزید. برای خود تخلص «قاضی» را برگزید. دربارهٔ شاعری قاضی دکتر فضل خالق می گوید « قاضی از زمانه خود کمی بالاتر یا جلوتر است.» هر غزل،نظم، چهاربند او لذتی جداگانه دارد. او شاعری است که اشعارش را خوانندگان بزرگ بارها خواندهاند. همچنین اشعار او بخش بزرگی از زبان و ادبیات بلوچ را تشکیل می دهد. دغدغهٔ بزرگ او گم کردن خویش و جستجوی خویشتن در شعر و شاعری است.اشعار او با مضامین اجتماعی و سیاسی می باشند.
وتی جند ءِ شوهاز ءَ در کپتاں
دیست نوکیں پدی پدانی تها
پهک بیگواه انت پهک سهر ءَ انت
از نکات برجسته شاعری قاضی، کلام آرایی و بازی با الفاظ و کلمات در شعر است.
سال ۱۹۹۰ قاضی اولین دفتر شعرش به نام «زر نوشت» را منتشر کرد. برای دومین دفتر شعر خود نام «شاگ ماں سبزیں ساوڑ» را برگزید.
شهر شهر سر گپتاں وت من وتی شوهاز ءَ من
انگت ءَ نیاں سرپد زندگی ءِ راز ءَ من
چاریں روچ امروز ءِ هرکس زر ءِ واهگدار
اوئے من بباں قاضی رپتگاں نماز ءَ من
پنج سال پیش در همچنین روزهای بود که شروع کردم به نگارش خاطرات و روزنوشتهای خودم. البته نوشتن مطلب برای زبان و فرهنگ را مدتها پیش شروع کرده بودم. زمانی که حتی در این شهر اینترنت درست و حسابی به راه نبود سعی کردم با کمک دوستانم یک وبسایت برای فرهنگ و زبان بلوچی راه اندازی کنم. آن زمان در اوایل کار اینترنت نوشتن از نوع وبلاگ کمی بدیع بود.
تقریبا اولین مطلبم را با یادی از استاد عباس پروین،زبانپژوه بلوچ، آغاز کردم. آن زمان حس و حال و البته وقت برای نوشتن زیاد بود. هر روز سعی می کردم چیزی به نوشتههایم اضافه کنم. کم کم دامنه نوشتنهایم را در زمینههای مورد علاقه دیگر گسترش دادم. سعی می کردم مطالبم را به سه زبان فارسی،بلوچی و حتی انگلیسی بنویسم. کم کم دستههای نوشتاری زیاد و زیادتر می شد.
در این پنج سال از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در این بلاگ مطلب نوشتم و می نویسیم. مطالبم فصلی و با رویکرد خاص خودم هستند. گاه فقط تکنولوژی و لینوکس،روزهایی ادبیات و زبان شناسی و برخی روزها مردم و جامعه را به قلم می آورم. همه نشانگر این مسئله است که نویسنده این بلاگ یک سر و صدها سودا در سر دارد.
باری پنچ سال آرام،نیمه آرام و این اواخر نیمه جنجالی را پشت سر گذاشتیم. هر کسی از دورن خود سر خود در ما می جست. گاهی یار و گاهی بار می شد. اما هر چه که بوده و هست برایم بسیار جالب و خوشایند است. از اینکه می توانم با همه مردمی که مانند من دغدغههای مشابه دارند گاهی هم صدا شوم، دستشان را بگیرم و چند صباحی صبوحی با هم همقدح شویم،خرسندم.
سپاس دارم از همه که در این پنج سال من را همراهی کرده اند. با خواندن،نوشتن،گفتن و نقد کردن و ادامه دادن بحثهای این بلاگ باعث شده اند که احساس کنم در جامعه خودم فردی منفعلی نبودم. دوست دارم از همه شصت،هفتاد هزار نفری که در این مدت حتی برای مدتی کم همراه من بودهاند کمال قدردانی را داشته باشم.
به امید روزی که همه ۷ میلیارد انسان یک بلاگ برای نشر افکار خود داشته باشند.
دیدگاه ها