بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘فارسی’

اصلاح طلبی محلی

۲۸ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

اصلاح طلبی محلی

اصلاح طلبی مردمان سیستان و بلوچستان با آنچه در مرکز ایده پردازی می شود و در اینجا اجرایی می شود زمین تا آسمان با هم فرق دارند.

ایدئولوگ‌های مرکز نشین اصلاح طلب در تهران «تَکرار» می کنند و متوقعند همه از شرق تا غرب مملکت چنین کنند. ظاهرا این اواخر مردم می خواهند تفکر کنند به جای تکرار چرا که خلق را تقلیدشان بر باد داد.

مشکل مردم با اصلاح طلبان کاسب‌کار هم استانی است. اصلاح طلبی همانند یک لباس کار است که فرد برای انجام تجارتش آن را صبح به صبح به تن می کند. نگاه ابزاری به اصلاح‌گرایی آفت بزرگی در جامعه امروز سیستان و بلوچستان است. همین امر باعث شده است فرد از جناح چپ «مشارکتی» به نمایندگی «پایداری» برسد. در واقع آنچه برای این افراد اهمیت داشته صرفا منافع تجاری و رانتی است.

کاسبان اصلاحات فقط به دنبال سو استفاده از طبع اصلاحی مردم استان صرفا جهت رانت خواری اقتصادی هستند. مردم و رای آنها ابزاری جهت نیل بدان اهداف است. به همین دلیل هیچگاه از توسعه انسانی استان و افراد خشنود نخواهند شد. چون با رشد فکری فرد دیگر دارای استقلال فکری شده و وسیله‌ای پیش برنده اهداف تجاری-سیاسی آنها نیست.

اصلاح طلبی در مقیاس کشور به طور اعم و در استان به طور اخص دچار بحران صداقت و مردم پذیری است. در این استان بدلیل ممانعت تعمدی توسعه سیاسی بخصوص توسط احزاب و افراد مدعی مردم در دوراهی رد و پذیرش آنان در انتخابات آتی هستند. اگر ایده پردازان اصلی این جریان نتواند سوداگران به ظاهر اصلاح طلب را از قطار پیاده نکنند باید منتظر یک ترامپ ایرانی باشند.

Categories: فارسی Tags:

چاهان

۲۷ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

چاهان

چند شب پیش در یکی از برنامه‌های شبکه هامون،شبکه استانی سیستان و بلوچستان، که معمولا پس از اخبار هشت پخش می شود یکی از مجریان مشغول خواندن پیامک‌های ارسالی بینندگان است. معمولا مردمان شهر و روستاها که دسترسی سخت‌تری به مسئولین دارند تنها راه رساندن پیام خود را از رادیو و تلویزیون جستجو می کنند. هر چند گوش بسیار از مسولین یکی در است و دیگر دروازه.

غرض از نگارش این چند سطر رفتار سخیف یکی از مجریان جیغ جیغوی آن برنامه بود. اولا نمی دانم این نسخه چه کسی برای این حضرات پیچیده است که برای جذابیت برنامه حتما باید جیغ کشید.

دیگر اینکه مجری محترم اگر درمانی بر زخم‌های مردم نیستید لااقل نمک نپاشید. ایشان هر مشکلی از مردم چاهان را می خواند با لحنی تمسخرآمیز می فرمودند چون آنجا چاه دارد پس مثلا آسفالت جاده خوب نیست یا چرا آنتن‌دهی موبایل خوب نیست بار دیگر درفشانی می کردند چون چاهان است چاه دارد.

شبکه هامون با تولید برخی برنامه‌های ضعیف و متوسط مقطعی توانسته عده محدودی را جذب کند. امیدوارم تهیه کننده برنامه ناردونه، اگر اسمش را درست گفته باشم، بابت رفتار گستاخانه مجری خود از مردم چاهان و سیستان و بلوچستان عذرخواهی کند. ‌

(چاهان روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان نیکشهر می باشد)

@balanchir

Categories: فارسی Tags:

نگاهی به ممنوعیت زبان آموزی در مقطع ابتدایی

۲۰ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

چند روزی است خبر ممنوعیت آموزش زبان انگلیسی در مقطع ابتدایی جنجال‌آفرین شده است. پایه استدلال در آنجا این بوده است که در آن مقطع تحصیلی باید زبان فارسی تقویت شود.

در مقالات علمی متعدد بارها تاکید شده است یادگیری زبان دوم تاثیرات زیادی دارد. شخصا در اینجا نمی خواهم بدان بپردازم. در این یادداشت فقط خواستم نگاه مخزن‌انگاری در آموزش و پرورش را که منشا این موضع گیری بوده کمی روشن کنم.

با توجه به تحولات در سطح سندی و اجرایی در آموزش پرورش که مدتی است نظام ۶–۳-۳ در حال اجراست اما مشکلات خرد و کلانی در آن مشاهده می شود. قطعا در چند سال آینده خروجی کمی و کیفی این آموزش روشن خواهد شد.

بزرگترین معضل آموزشی ما ریشه در این باور دارد که علم و داشته های نسلی باید حتما به نسل جدید انتقال یابند. به عبارت دیگر این تصور در جامعه وجود دارد که حتما باید همه دستاوردهای بشر در علم بدون کم و کاست به نسل نو از طریق نظام آموزشی منتقل شود. در واقع شبیه دستگاه کپی باید نسخه با اصل برابری کند.

نتیجه آن می شود که دانش آموزان با حجم عظیمی از داده‌ها سرو کار پیدا می کنند. شاهد بر این ادعا کتب حجیم و ثقیل از دوره ابتدایی تا پایان دبیرستان است. داده‌هایی که منجر به تفکر نمی شوند و صرفا دانستن آنها کفایت می کند.

این ممنوعیت اعلام شده، فارغ از تاثیر زبان آموزی، مبین همین نگاه انتقال داده‌ای است چرا که مسولین تصیم گیر حجم داده‌ها را به گونه‌ای فرض کرده‌اند که جایی در دیسک ذهن دانش آموز خالی برای ورود اطلاعات مثلا زبان دومنیست

Categories: فارسی Tags:

حافظ در زاهدان

۱۸ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

حافظ در زاهدان

دست را تا نیمه بالا آورد. چندین تاکسی از کنارش به سرعت رد شدند.

– خرابات دربست

پرایدها با حرکات زیگزاگی از خیابان عبور می کردند. گاه صدای افتادنشان در دست‌اندازها به گوش می رسید.

مرد جوان پای بر روی ترمز گذاشت و جلوی پیرمرد توقف کرد. لباس‌های عجیب و غریب مسافر توجه‌اش را جلب کرده بود.

– کجا می ری ناکو(۱)جان؟

– خرابات

– ما تو زاهدان همچین محله‌ یا خیابونی به این اسم نداریم. مگه اینکه شورا خواب نما شده و اسم یه جایی رو گذاشته خرابات…

– «قسمت حوالتم به خرابات می‌کند»

– عجب بپر بالا سوار شو ببینم کجا می ری

مرد دستگیره را کشید و در را باز کرد. لحظه‌ای بعد روی صندلی عقب ماشین خود را جا به جا کرد. دستی میان محاسنش کشید.

– پدر جان عجب لباسای عجیب و غریبی تنته! نکنه اهل اینجا نیستی؟ از افغانستان اومدی؟

مرد خود کمی را از فررفتگی صندلی بالا کشید. زیر لب آهسته زمزمه می کرد

– «من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب»

راننده از آیینه نیم نگاهی به مسافر عجیب و غریبش انداخت.

– خوبه ماشالا خوب با کلاس و ادبیاتی حرف می زنی… نکنه استاد دانشگاه سیستان و بلوچستانی؟ ها؟

– «مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند»

راننده من و من می کرد.

– ای دل غافل اصلا نمی دونم چی میگی… بابا یه جوری در سطح کلاس پنجم حرف بزن ببینم چی میگی؟

پیرمرد از پست شیشه ساختمان‌ها بلندی را که به سرعت از کنارشان رد می شدند را با تعجب نگاه می کرد.

– «کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا»

– ای پدر جان شتاب کجا بود! ببین ۷۰تا بیشتر نمیریم ببین…

پیرمرد آهی کشید. دستی به شانه راننده زد. اشاره کرد بایستد.

– میخای بری مسجد پدر جان؟ ملا داره یه چیزایی میگه صدا خوب نمیاد

– «مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد»

– باشه هر چی شما بگی! من که نمی فهمم چی میگی!

– «دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس/ کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا»

– ای ول شراب این چیزا ها؟ پس اهل عیش و نوشی… الان می برمت چاراه… بچه‌ها کارتو را میندازن… چی می خوری کلک؟

– «شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش/که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش»

– آره آره چاراه هم شلوغ شده چند روزیه…

مرد به سرعت به سمت چهار‌راه رسولی حرکت کرد. لحظاتی بعد پیرمرد را کنار خیابان پیاده کرد.

– ببین پدر جان، تو این کوچه میری بچه‌ها خودشون میان یواشکی هرچی بخای برات مهیا می کنن

پیرمرد زیر لب زمزمه می کرد

«حق نگه دار که من می‌روم الله معک»

#داستانک

@balanchir

Categories: فارسی Tags:

نگاهی بر رمان نقطه‌ی صفر مرزی

۱۵ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

نوشته مرتضی خبازیان‌زاده، نشر مرکز ، تهران، ۹۶

داستان بر محور روایت گروگانگیری سربازان مرزبان ایرانی در منطقه بلوچستان شکل می گیرد. داستان دارای ساختاری منسجم و قوی است. نقطه قوت داستان تعلیق‌های گوناگونی است که نویسنده سعی داشته با استفاده از آنها خواننده را با خود تا پایان داستان همراه خود کند. این داستان دارای یک روایت اصلی و چند قصه فرعی است که بر محوریت جغرافیا و جامعه انسانی در بلوچستان در نقاطی با هم تلاقی می کنند. این روایت های متعدد باعث شده است دست نویسنده در دادن یک تصویر چند وجهی از جامعه باز باشد.

نویسنده با دادن فکت‌های واقعی و ملموس از جامعه و جغرافیای وقوع داستان سعی کرده است روایتی دست اول و حقیقی از آنچه که در بلوچستان روی داده بدهد. معرفی خیابان‌ها، کوچه باغ‌های شهر ایرانشهر که عمدتا داستان در آن می گذرد نقطه روشنی در این روایت است. این خود نشانگر تحقیقات اولیه نویسنده درباره مردم و جغرافیای داستان مورد نظر است. در این بین برخی اسامی شبه بلوچی مانند شاوی یا شامیر برای خواننده محلی گیج‌کننده می باشد.

شخصیت پردازی‌های قوی داستان به همراه توصیفات جزیی ،صحنه واقعی را برای خواننده به تصویر می کشد. هر چند جا داشت با برخی فلاش‌بک‌ها پس‌زمینه شکل گیری شخصیت‌ها را بیشتر تبین می کرد. مثلا پیش زمینه خانوادگی سربازان گروگان بیشتر می توانست در شکل گیری ارتباطات داستان کمک کند.

حال آنکه برخی شخصیت‌های فرعی همانند سرگرد بهتر دارای پیشینه معرفی شده‌اند.

رمان نقطه‌ی صفر مرزی علاوه بر اینکه یک رویداد ادبی است، نیز یک رویداد اجتماعی موثر در سیستان و بلوچستان است. اینکه یک رویداد اجتماعی که در مقطعی چشم همه هم میهنان و حتی جهانیان را به این منطقه معطوف ساخت نیاز است علاوه بر نقل حادثه در خبر باید در ادبیات صاحب تاثیر باشد.

روایت مرتضی خبازیان‌زاده نگاه نویسنده‌ای کنجکاو ، اما از نگاه‌ برون جامعه است. جامعه برای رسیدن به تعادل نیاز است هر دو نگاه درونی و برونی را ببینید و بشنود تا بتوان‌ قضاوتی درست داشت. نویسنده با انجام تحقیقات محلی توانسته است نگاه بیرونی منصفانه‌ای را در داستان روایت کند. هر چند برخی فاکتورهای موثر در داستان گروگانگیری ۹۲-۹۳ کمتر بدان‌ها پرداخته شده است. مثلا نظام قبیله‌ای منطقه و سرداران کمتر سخنی به میان آمده است. ظرفیت ارتباطی میان مردمان دو طرف مرز از طریق تعاملات تجاری آزاد یا قاچاق و حتی سایر ارتباطات اجتماعی در چندین مورد در داستان روایت شده است.

در مجموع هم به لحاظ ادبی و هم اجتماعی رمان نطقه‌ی صفر مرزی رویداد مثبتی ارزیابی می شود. امید است روایت‌های ناگفته سیستان و بلوچستان توسط قلم‌های منصف گفته شود.

جمعه ۱۵دی ۱۳۹۶ زاهدان

T.me/balanchir

Categories: فارسی Tags:

جان‌بیزار

۱۵ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

جان‌بیزار

روی چمن پارک بلوچ دراز کشیده بود. آفتاب تند و تیز زاهدان بر روی چهره تکیده‌اش می تابید. گاهی صدای رد شدن جیپ‌های ژاندارمری از خیابان به گوش می رسید. جان‌بیزار لنگ دستارش را باز کرده و بر روی خود کشیده بود تا از گزند پشه‌ها زاهدان در امان باشد. وسط ظهر معمولا پارک خلوت بود. اما عصرها جای سوزن‌انداختن در پارک نبود.

جان‌بیزار وقتی نماز صبح را که می خواند، لقمه نانی خورده نخورده کیسه ابزار باغبانی و لباس کارش را به دست می گیرد و از شیرآباد بیرون می زند. گاهی خودش را با جیپ ژاندارمری به نزدیکی پارک می رساند. آجان‌ها جان‌بیزار را خوب می شناختند. وقتی در پارک درگیری می شد جان‌بیزار جوانک‌ها را که عربده می کشیدند از هم جدا می کرد. بدن تنومند و هیبت مرد کوهنشین در دلشان رعب می انداخت. او اجازه نمی داد در پارک عربده کشی یا چاقوکشی شود. اما این اواخر بنیه‌اش را نداشت آنها را از هم جدا کند. آجانی که در پیاده‌رو قدم می زد را صدا کرده بود. آجان سوت به دهن به سوی جان‌بیزار دوید. آن دو نفر فرار کرده بودند.

امروز صبح رفته بود به قول خودش دفتر بلدی و نامه‌ای به او داده بودند. هر چه کاغذ را زیر رو کرد نتوانست از آن چیزی بفهمد. کارمند شهرداری گفته بود آخر همین ماه بازنشست میشی عمو جان. جان‌بیزار کاغذ را در کیسه وسایلش گذاشت و به سمت پارک حرکت کرد. در راه به جمله جوان عینکی فکر می کرد به اینکه از ماه بعد چه باید بکند.

از روی چمن نیم خیز شد. پسر بچه‌ای داشت اطلسی‌ها می چید. با شنیدند صدای جا‌ن‌بیزار لا به لای درختان تنومند گم شد. جان‌بیزار لنگ را جمع کرد و بر روی شانه‌اش انداخت.

سال‌ها پیش وقتی از سرجنگل به زاهدان آمد مردی جوان با قامت افراشته بود. ریش تنک اما سبیلی پر پشت داشت. چشم‌های درشت قهوه‌ای رنگ که سرمه کشیده بود. نظر رییس را برای کار در شهرداری جلب کرد. فردا بیا لباس کار بگیر و برو پارک بلوچ، کارمند بخش به او گفته بود.

حال بیست و هفتاد سال است جان‌بیزار صبح‌ به صبح خودش را به پارک می رساند تا غروب که پستش را تحویل بدهد. تک تک درختان را از وقتی نهال‌های کوچکی بودند می شناخت. همیشه آنها را بچه‌ها خودش می دانست. هیچ وقت به کسی اجازه نمی داد شاخه‌ای را بشکند. اما ظاهرا آخر همین ماه باید از بچه‌هایش خداحافظی کند.

قیچی و لباس‌هایش را داخل کیسه گونی انداخت. هوا داشت تاریک می شد. دستارش را بر روی سر محکم کرد. کیسه را به پشت انداخت. خورشید لا به لای کاج‌ها پنهان می شد. جان‌بیزار به سوی شیرآباد روانه شد.

#داستانک

سرجنگل روستایی از توابع بخش کورین زاهدان

Categories: فارسی Tags:

حکایت و روایت

۱۴ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

روایت و حکایت

زمانی فکر می کردم نویسنده یا شاعر در جهان معاصر اصلا وجود ندارد. هر چه هست مربوط زمان حافظ و سعدی و فردوسی است. نویسنده موجودی اسطوره‌ای بود. نویسنده و شاعر خوب آن کسی بود که حداقل چند قرنی از زمانه‌اش گذشته باشد.

بعدتر زمانه نو تر شد. با کمی اغماض آنهایی که قبل از ۵۷ یا در اروپای صنعتی بودند نویسنده‌اند. هنوز مردگان بهترین‌ها بودند. اما زمانه رنگ و بوی دیگر به خود می گرفت. دیگر نویسندگان زنده بودند اما بسیار پیر و فرتوت.

روایت‌ها هر چه بود ریشه در تاریخ داشتند. اسطوره‌ها زنده بودند.

حال به نظرم نویسنده/شاعر ممکن است به ظاهر زندگی معمولی داشته باشد. در همین همسایگی ما شاید باشد. صبح‌ به صبح نان بربری بخرد.

در هر زمانی باید کسانی باشند روایت زندگی را در جامعه از میان کلمات تا به نسل‌ها زنده نگهدارند. اینکه آفریننده یک اثر زیر خروارها خاک است یا در کسوتی همانند ما بر روی زمین راه می رود مهم نیست بلکه خوش‌تر است سر دلبران از حدیث آنان شنوده می شود. کاش همه روایات گفته آید. وسلام

Categories: فارسی Tags: