وطن هشکین دار
گل خان نصیر
ہر چونت کہ ببیت وش دگرے ملک و دیار
آبات جہان جل و مزن نام و توار
شہدے بتچنت جوہ و لیکن پہ نصیر
شر تر شہ جہاناانت وطن هشکین دار
این اثر تقدیم به کسانی که وطنشان بهترین سرزمینی است که دوست دارند
گل خان نصیر
ہر چونت کہ ببیت وش دگرے ملک و دیار
آبات جہان جل و مزن نام و توار
شہدے بتچنت جوہ و لیکن پہ نصیر
شر تر شہ جہاناانت وطن هشکین دار
این اثر تقدیم به کسانی که وطنشان بهترین سرزمینی است که دوست دارند
شعر : حافظ – آواز همایون شجریان – بزرگداشت استاد مشکاتیان
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوانبخت که میزد رقم خیر و قبول بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خونآب بشویم که فلک رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر آشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صُنعش نکشد نقش مراد هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
مطربا! پرده بگردان و بزن راه عِراق که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد؟
امروز اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی است. به همین مناسبت غزلی از او را برایتان می آورم
| برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را | بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را | |
| هر ساعت از نو قبلهای با بت پرستی میرود | توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را | |
| می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند | تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را | |
| از مایه بیچارگی قطمیر مردم میشود | ماخولیای مهتری سگ میکند بلعام را | |
| زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد | کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را | |
| غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی | باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را | |
| جایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمد | ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را | |
| دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل | نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را | |
| دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش | جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را | |
| باران اشکم میرود وز ابرم آتش میجهد | با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را | |
| سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود | صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را |
شعری از سعدی به مناسبت روز سعدی ۸۹
| وقتی دل سودایی میرفت به بستانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم تا خار غم عشقت آویخته در دامن آن را که چنین دردی از پای دراندازد گر در طلب رنجی ما را برسد شاید هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش |
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها کوته نظری باشد رفتن به گلستانها باید که فروشوید دست از همه درمانها چون عشق حرم باشد سهلست بیابانها ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها باید که سپر باشد پیش همه پیکانها میگویم و بعد از من گویند به دورانها |
به مناسبت فصل بهار
با صدای استاد غلامحسین بنان، آهنگساز: روح الله خالقی بر روی کلامی از بیژن ترقی
تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو، بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار، بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود، کـــــلبه ویران من
تا بهار زنــدگی، آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل، آمـــد بیا دامن کشان
چون سپندم بر ســـــر، آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کـنار، بنشین نشان سوز نهان
تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو، بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار، بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود، کـــــلبه ویران من
باز آ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنــها ببین، بر چهره داغ حسرتم
ای روی تـو آیینه ام، عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار، ســـــر را بنه بر سینه ام
شعری از استاد فریدون مشیری تقدیم به همسر مهربانم
از دل افروزترین روز جهان،
خاطره ای با من هست،
به شما ارزانی:
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود.
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود.
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : «های!
بسرای ای دل شیدا، بسرای.
این دل افروزترین روز جهان را بنگر!
تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح در جسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای!
همه درهای رهائی بستهست،
تاگشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای!
بسرای…»
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!
در افق، پشت سراپرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز.
غنچه ها می شد باز،
باغ گل سرخ،
باغ گل سرخ،
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست!
- چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شکفتن! -
خورشید!
چه فروغی به جهان می بخشید!
چه شکوهی…!
همه عالم به تماشا برخاست!
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!
دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می کردند.
دو صنوبر در باغ،
سرفرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.
مرغ دریایی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور…
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش کم کم باز شدند!
برگ ها باز شدند:
- «… یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!
با شکوفائیِ خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش!
تارو پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام:
« دوستت دارم» را
من دلاویزترین شعر جهان یافتم!
این گل سرخ من است!
دامنی پرکن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن!
که فشانی بر دوست!
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید.»
تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، به صدبار بگو!
« دوستم داری»؟ را از من بسیار بپرس!
« دوستت دارم» را با من بسیار بگو!
مشغول گشتن در میان پوشه های موسیقی در هارد کامپیوتر بودم به کنسرت استاد شجریان به یاد بم برخوردم. در این کنسرت یکی از اشعار بسیار زیبای دکتر شفیعی کدکنی (حتی به روزگاران) به بهترین نحو توسط استاد اجرا گردید. برای من افتخار بزرگی است که استاد شعر و ادب فارسی را هنگامی که در دانشگاه بودم در یک برنامه زیارت کردم. باید اعتراف کنم تنها چیزی که می توان درباره او گفت تواضع است. در ادامه شعری از استاد را که بسیار دوست می دارم به این نوشته اضافه می کنم.
این مهربانتر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره، در چشم جویباران
آیینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران
بازآ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از دست دادند بی شماران
گفتی: به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی است آواز باد و باران
© 2012 Mostafa Daneshvar All Rights Reserved. Under GFDL License.
دیدگاه ها