مطالب برچسب شده ‘شعر’

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

چهارشنبه, ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

شعری از سعدی به مناسبت روز سعدی ۸۹

وقتی دل سودایی می​رفت به بستان​ها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

ای مهر تو در دل​ها وی مهر تو بر لب​ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

گر در طلب رنجی ما را برسد شاید

هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان​ها

با یاد تو افتادم از یاد برفت آن​ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان​ها

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان​ها

کوته نظری باشد رفتن به گلستان​ها

باید که فروشوید دست از همه درمان​ها

چون عشق حرم باشد سهلست بیابان​ها

ما نیز یکی باشیم از جمله قربان​ها

باید که سپر باشد پیش همه پیکان​ها

می​گویم و بعد از من گویند به دوران​ها

ای بهار آرزو

یکشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۸۸

به مناسبت فصل بهار

با صدای استاد غلامحسین بنان، آهنگساز: روح الله خالقی بر روی کلامی از بیژن ترقی

تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو، بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار، بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود، کـــــلبه ویران من
تا بهار زنــدگی، آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل، آمـــد بیا دامن کشان
چون سپندم بر ســـــر، آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کـنار، بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو، بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار، بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود، کـــــلبه ویران من
باز آ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنــها ببین، بر چهره داغ حسرتم
ای روی تـو آیینه ام، عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار، ســـــر را بنه بر سینه ام

دلاویزترین

سه شنبه, ۳ آذر ۱۳۸۸

شعری از استاد فریدون مشیری تقدیم به همسر مهربانم

از دل افروزترین روز جهان،
خاطره ای با من هست،
به شما ارزانی:
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود.
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود.

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم :‌ «های!
بسرای ای دل شیدا، بسرای.
این دل افروزترین روز جهان را بنگر!
تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!

آسمان، یاس، سحر، ماه، ‌نسیم،
روح در جسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای!

همه درهای رهائی بسته‌ست،
تاگشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای!
بسرای…»

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!

در افق، پشت سراپرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز.

غنچه ها می شد باز،
باغ گل سرخ،
باغ گل سرخ،
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست!
- چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شکفتن! -
خورشید!
چه فروغی به جهان  می بخشید!
چه شکوهی…!
همه عالم به تماشا برخاست!

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!

دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می کردند.

دو صنوبر در باغ،
سرفرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.
مرغ دریایی، با جفت خود،‌ از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور…

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش کم کم باز شدند!
برگ ها باز شدند:
- «… یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!
با شکوفائیِ خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش!
تارو پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام:
« دوستت دارم» را
من دلاویزترین شعر جهان یافتم!

این گل سرخ من است!
دامنی پرکن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن!
که فشانی بر دوست!
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید.»

تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، به صدبار بگو!
« دوستم داری»؟‌ را از من بسیار بپرس!
« دوستت دارم» را با من بسیار بگو!

آواز باد و باران

دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۸۸

مشغول گشتن در میان پوشه های موسیقی در هارد کامپیوتر بودم به کنسرت استاد شجریان به یاد بم برخوردم. در این کنسرت یکی از اشعار بسیار زیبای دکتر شفیعی کدکنی (حتی به روزگاران)  به بهترین نحو توسط استاد اجرا گردید. برای من افتخار بزرگی است که استاد شعر و ادب فارسی را هنگامی که در دانشگاه بودم در یک برنامه زیارت کردم. باید اعتراف کنم تنها چیزی که می توان درباره او گفت تواضع است. در ادامه شعری از استاد را که بسیار دوست می دارم به این نوشته اضافه می کنم.

این مهربانتر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره، در چشم جویباران

آیینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل

لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت خاموشی جنونم

فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از دست دادند بی شماران

گفتی: به روزگاری مهری نشسته گفتم

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی است آواز باد و باران