نوشته‌های مشابه

  • مسیح در چابهار

    #داستان آفتاب پشت ابرهای ضخیم پنهان شده بود. نسیم صبحگاهی از روی دریا بوی نم را با خود به ساحل می آورد. قایق‌های کنار ساحل به آرامی بالا و پایین می رفتند. پنجره اتاق را کمی باز کردم. انعکاس صدا موج ها خودشان را به داخل اتاق رساندند. دوست خبرنگارم روی تختش نشسته بود. هنوز…

  • |

    تیر برق

     در کوچه ما تیر برقی است که بین هم قطارانش ظاهرا دارای عقل و جان است. بسیار شبیه انسانهای این دوره زمانه است. یعنی می آموزد و آموخته هایش را هم به کار می برد. شب هنگام کسی اگر از کوچه عبور کند تیرهای دیگر مدتی روشن می مانند تا فرد رد شود سپس خاموش…

  • هانی و شی مرید

    چشم‌هایش از درد می کرد و قرمز شده بودند. گوشی را کنار گذاشت. آخرین پیام های تلگرام را نخوانده بود. چشم درد بی قرارش کرده بود. با صدای بلند هانی را به اتاق کشاند. ⁃ هانی جان شام چه شد؟ یک دست گوشی و در دست دیگر ملاقه میان چارچوب درد ایستاد. ⁃ داشتم لایواستوری…

  • |

    زیورُک

    هشت سالش بود. داشت کلاس دوم را می گذراند. معلم از درس هایش راضی بود. او را ردیف جلو نشانده بود. -می خوای چه کاره بشی؟ -دکتر… سرش پایین بود. تند تند زمین را می پایید.  یک شب وسط زمستان ملا خلیل از مسجد برگشته بود. بچه های قد و نیم قد هر یک با…

  • ماهور

    ماهور هوا کم کم سرد می شود. روزنامه را ورق می زنم. فنجان چای روی میز کوچک سرد شده است. می روم یکی دیگر برای خودم بریزم. چای، روزنامه و کتاب سرگرمی‌های دوران بازنشستگی‌ام شده‌اند. عصرها در پارک لاله قدم می زنم. چند کلاغ‌ گاهی از روی چمن‌ها به طرف نیمکت سنگی که من نشسته‌ام…

  • |

    سیه مارِ نیلگ

    لنگ بسته بر سر و صورتش را باز کرد. عرق را از سر و رو بر زمین چکاند. غرق در خیالاتش گوشه ی کپر کز کرد. مه گنج بر آتشدان دیگ کوچکی را بار گذاشته بود.  – هان گنگوزار چه شده؟ کشتی هایت غرق شدن؟ – قجرها سرو کله شان پیدا نشده این طرفا؟ –…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *