بایگانی

بایگانی ۱۳ خرداد ۱۳۹۱

جمعه و نوستالژی

۱۳ خرداد ۱۳۹۱ ۶ دیدگاه

جمعه جمعه است. با همه دلگیری‌ها و دلتنگی‌هایش. صبح‌هایش کمی انرژی دارد. اما وقتی زمان به سمت ظهر حرکت می کند دلگیری و دلتنگی عجیبی از ضمیر ناخودآگاه بر می‌خیزد. عصرهایش دیگر تمام و کمال ملال و رنج خاطرات قدیمی و گذشته است. برخی از آنها «مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد.» نمی دانم چرا ولی این رنج عصر و غروب جمعه «غم نمناکی» است که در تاریکی اعماق وجودم می لولد.

ظهر جمعه همیشه برایم یادآور خاطرات تاریک و روشن است. گاه نمی دانم چرا برای آن چیزها دل تنگ می شوم. اصلا آنها چیستند؟ من آنها را می دانم و می شناختم؟ خیابان‌های خلوت، برگ‌هایی که کنار درختان روی زمین می جنبند، صدای پرندگانی که لابه‌لای آن شاخه‌ها آوازکی برای دلتنگی خود لابد سر می دهند.سکوت عجیبی گاه میان درختان حکمرفا است.گاه نسیم خنکی از میان شاخ وبرگشان می‌وزد. نمی‌دانم اینها را کی و کجا دیده‌ام اما تصاویر آشنا و خاطره‌انگیزند.

روزگاری بعد از خوردن نهار در بالکن اتاق زیر نور ملایم آفتاب می نشستم. همسایه‌ای داشتیم که لابد او هم دلگیر ساعات پایانی جمعه بود. سه‌تارش را می آورد و می نواخت.

« تا بهار دلنشین آمده سوی چمن    ای بهار آرزو  بر سرم سایه فکن»

بنان، دلکش، قمر و … این‌ها همه ظهر جمعه را بیش از پیش نوستالژیک می کنند.

این بود که من هم گاهی دست بر سازم می زدم. نخراشیده صدایی می داد. اما هر چه بود در عجب بودم که :

«خشک چوب و خشک سیم و خشک پوست   از کجا می آید این آواز دوست »

امروز هر چه بنان و دلکش و آهنگ اپرایی بود به ردیف کردم بلکه بار دیگر غم نهان شعله گیرد در جان و شاید کمی فرو نشیند.

بلکه …

Categories: فارسی Tags: