بایگانی

بایگانی ۱۵ دی ۱۳۹۶

نگاهی بر رمان نقطه‌ی صفر مرزی

۱۵ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

نوشته مرتضی خبازیان‌زاده، نشر مرکز ، تهران، ۹۶

داستان بر محور روایت گروگانگیری سربازان مرزبان ایرانی در منطقه بلوچستان شکل می گیرد. داستان دارای ساختاری منسجم و قوی است. نقطه قوت داستان تعلیق‌های گوناگونی است که نویسنده سعی داشته با استفاده از آنها خواننده را با خود تا پایان داستان همراه خود کند. این داستان دارای یک روایت اصلی و چند قصه فرعی است که بر محوریت جغرافیا و جامعه انسانی در بلوچستان در نقاطی با هم تلاقی می کنند. این روایت های متعدد باعث شده است دست نویسنده در دادن یک تصویر چند وجهی از جامعه باز باشد.

نویسنده با دادن فکت‌های واقعی و ملموس از جامعه و جغرافیای وقوع داستان سعی کرده است روایتی دست اول و حقیقی از آنچه که در بلوچستان روی داده بدهد. معرفی خیابان‌ها، کوچه باغ‌های شهر ایرانشهر که عمدتا داستان در آن می گذرد نقطه روشنی در این روایت است. این خود نشانگر تحقیقات اولیه نویسنده درباره مردم و جغرافیای داستان مورد نظر است. در این بین برخی اسامی شبه بلوچی مانند شاوی یا شامیر برای خواننده محلی گیج‌کننده می باشد.

شخصیت پردازی‌های قوی داستان به همراه توصیفات جزیی ،صحنه واقعی را برای خواننده به تصویر می کشد. هر چند جا داشت با برخی فلاش‌بک‌ها پس‌زمینه شکل گیری شخصیت‌ها را بیشتر تبین می کرد. مثلا پیش زمینه خانوادگی سربازان گروگان بیشتر می توانست در شکل گیری ارتباطات داستان کمک کند.

حال آنکه برخی شخصیت‌های فرعی همانند سرگرد بهتر دارای پیشینه معرفی شده‌اند.

رمان نقطه‌ی صفر مرزی علاوه بر اینکه یک رویداد ادبی است، نیز یک رویداد اجتماعی موثر در سیستان و بلوچستان است. اینکه یک رویداد اجتماعی که در مقطعی چشم همه هم میهنان و حتی جهانیان را به این منطقه معطوف ساخت نیاز است علاوه بر نقل حادثه در خبر باید در ادبیات صاحب تاثیر باشد.

روایت مرتضی خبازیان‌زاده نگاه نویسنده‌ای کنجکاو ، اما از نگاه‌ برون جامعه است. جامعه برای رسیدن به تعادل نیاز است هر دو نگاه درونی و برونی را ببینید و بشنود تا بتوان‌ قضاوتی درست داشت. نویسنده با انجام تحقیقات محلی توانسته است نگاه بیرونی منصفانه‌ای را در داستان روایت کند. هر چند برخی فاکتورهای موثر در داستان گروگانگیری ۹۲-۹۳ کمتر بدان‌ها پرداخته شده است. مثلا نظام قبیله‌ای منطقه و سرداران کمتر سخنی به میان آمده است. ظرفیت ارتباطی میان مردمان دو طرف مرز از طریق تعاملات تجاری آزاد یا قاچاق و حتی سایر ارتباطات اجتماعی در چندین مورد در داستان روایت شده است.

در مجموع هم به لحاظ ادبی و هم اجتماعی رمان نطقه‌ی صفر مرزی رویداد مثبتی ارزیابی می شود. امید است روایت‌های ناگفته سیستان و بلوچستان توسط قلم‌های منصف گفته شود.

جمعه ۱۵دی ۱۳۹۶ زاهدان

T.me/balanchir

Categories: فارسی Tags:

جان‌بیزار

۱۵ دی ۱۳۹۶ بدون دیدگاه

جان‌بیزار

روی چمن پارک بلوچ دراز کشیده بود. آفتاب تند و تیز زاهدان بر روی چهره تکیده‌اش می تابید. گاهی صدای رد شدن جیپ‌های ژاندارمری از خیابان به گوش می رسید. جان‌بیزار لنگ دستارش را باز کرده و بر روی خود کشیده بود تا از گزند پشه‌ها زاهدان در امان باشد. وسط ظهر معمولا پارک خلوت بود. اما عصرها جای سوزن‌انداختن در پارک نبود.

جان‌بیزار وقتی نماز صبح را که می خواند، لقمه نانی خورده نخورده کیسه ابزار باغبانی و لباس کارش را به دست می گیرد و از شیرآباد بیرون می زند. گاهی خودش را با جیپ ژاندارمری به نزدیکی پارک می رساند. آجان‌ها جان‌بیزار را خوب می شناختند. وقتی در پارک درگیری می شد جان‌بیزار جوانک‌ها را که عربده می کشیدند از هم جدا می کرد. بدن تنومند و هیبت مرد کوهنشین در دلشان رعب می انداخت. او اجازه نمی داد در پارک عربده کشی یا چاقوکشی شود. اما این اواخر بنیه‌اش را نداشت آنها را از هم جدا کند. آجانی که در پیاده‌رو قدم می زد را صدا کرده بود. آجان سوت به دهن به سوی جان‌بیزار دوید. آن دو نفر فرار کرده بودند.

امروز صبح رفته بود به قول خودش دفتر بلدی و نامه‌ای به او داده بودند. هر چه کاغذ را زیر رو کرد نتوانست از آن چیزی بفهمد. کارمند شهرداری گفته بود آخر همین ماه بازنشست میشی عمو جان. جان‌بیزار کاغذ را در کیسه وسایلش گذاشت و به سمت پارک حرکت کرد. در راه به جمله جوان عینکی فکر می کرد به اینکه از ماه بعد چه باید بکند.

از روی چمن نیم خیز شد. پسر بچه‌ای داشت اطلسی‌ها می چید. با شنیدند صدای جا‌ن‌بیزار لا به لای درختان تنومند گم شد. جان‌بیزار لنگ را جمع کرد و بر روی شانه‌اش انداخت.

سال‌ها پیش وقتی از سرجنگل به زاهدان آمد مردی جوان با قامت افراشته بود. ریش تنک اما سبیلی پر پشت داشت. چشم‌های درشت قهوه‌ای رنگ که سرمه کشیده بود. نظر رییس را برای کار در شهرداری جلب کرد. فردا بیا لباس کار بگیر و برو پارک بلوچ، کارمند بخش به او گفته بود.

حال بیست و هفتاد سال است جان‌بیزار صبح‌ به صبح خودش را به پارک می رساند تا غروب که پستش را تحویل بدهد. تک تک درختان را از وقتی نهال‌های کوچکی بودند می شناخت. همیشه آنها را بچه‌ها خودش می دانست. هیچ وقت به کسی اجازه نمی داد شاخه‌ای را بشکند. اما ظاهرا آخر همین ماه باید از بچه‌هایش خداحافظی کند.

قیچی و لباس‌هایش را داخل کیسه گونی انداخت. هوا داشت تاریک می شد. دستارش را بر روی سر محکم کرد. کیسه را به پشت انداخت. خورشید لا به لای کاج‌ها پنهان می شد. جان‌بیزار به سوی شیرآباد روانه شد.

#داستانک

سرجنگل روستایی از توابع بخش کورین زاهدان

Categories: فارسی Tags: