بایگانی

بایگانی مرداد

فرزند هنر

۵ مرداد ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

اینکه کسی با هنر نام و آوازه‌ای کسب کند و بدان سبب نام پدر زنده کند روی خوب ماجرا است. طرف ناخوشایندی، البته به ظن بعضیها، هم وجود دارد که پدر با آنکه به آن هنر مفتخر است اما سعی دارد این پدری-فرزندی را پنهان نگاه دارد.

در زندگی ما هنر نقشی اصلی و بی بدیل ایفا می کند. موسیقی از پیش از تولد نجوایش با ماست تا زمانی که از این جهان رخت بربسته‌ایم. می شنویم آرام می شویم، بی قرار، عاشق، نگران، دلتنگ، بیهوش و … . ما به محصول نهایی هنر که هارمونی نواهاست و «آوای دوست» است دل می دهیم اما از «خشک پوست و سیم» تا نوای رامشگران را هیچ و نیست می پنداریم. اگر هم انکار نکنیم سعی می کنیم با نگاه از بالا آنها را در سطح پایین اجتماع بدانیم. کاری می کنیم آن فرزند معشوقه ما که نام و نشان ما را با هنرش زنده کرده انتسابش به خودمان را پنهان نگاه داریم.

ما موسیقی و بسیاری هنرها را عاشقانه دوست داریم اما خالقان این آثار را افرادی دون‌پایه، لوڑی، چَلی یا اُستا، می دانیم. هرچه هنر نزد ما ارزشمند است اما به عکس هنرمند شأنی نازل دارد.

تا دیر نشده باید ته مانده‌های این هنر ناب را دریابیم. به قول سعدی (رح) «هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولتست هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند»

یادمان باشد هنر بدون هنرمند وجود ندارد. پس پیش از آنکه آنان در کنج عزلت با نداری و مشقت از این دنیا بروند قدر شان را بدانیم. زیرا آنها بودند که نام ما را در جهان زنده کرده‌اند.

(به مناسبت درگذشت دین‌محمد زنگشاهی، ۵ امرداد زاهدان)

Categories: فارسی Tags:

گلناز

۲۹ تیر ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

عرق سردی روی پیشانی و صورتش نقش بسته بود. چشمانش دو دو می زد. هر چند دقیقه دست به پاکت سیگار می برد. وقتی دستش با ته سیگار می سوخت آن را کنار خاکسترها می کشت.

⁃ ای لعنت به تو روزگار! چرا با من چنین کردی؟ چرا؟

لنگ بلند کنار دستش را به صورتش کشید.

⁃ آهای زرخاتون بیار اون زهر مار را کوفت کنیم. کپه مرگم را زمین بذارم. بیا…

زن سفره به دست وارد اتاق شد. نگاهش را از صاحب خان دزدید. سفره را گذاشت از در بیرون رفت.

⁃ زن زودتر بیار آن نان و کشک را…

⁃ چشم آقا الان…

زرخاتون دو کاسه به دست وارد شد. یکی را جلوی مرد گذاشت. سرش پایان بود و نان را جلوی مرد گذاشت. نیم خیز شد تا برود

⁃ بشین باهات کار دارم زن…

⁃ دستم بند کارهای زمین مانده است. بذار یک کاسه برای گلناز ببرم… مادر مرده دو روز که چیزی نخورده. در را بسته نشسته…

⁃ بشین بعدا بهش غذا میدی. باهات کار دارم…

زن این پا آن پا کرد. نگاه تند مرد او را سر جایش میخکوب کرد.

⁃ بشین… فردا باید بریم پنجگور و بعد هم کراچی…

مرد دستش را داخل کاسه برد.

⁃ خیر باشه ما که همین یک ماه پیش کراچی بودیم.

⁃ وسایل خودمون و گلناز را هم جمع کن. اون را هم می بریم.

⁃ بچه‌م بیچاره نای رفتن نداره…

⁃ می بریمش کراچی پیش یک دکتری چیز دوا درمانش کنیم…

***

صدای ضجه لولای سکوت را شکست. زن وارد شد. دختر نگاهش را از دیوار برداشت. بهت زده به دستان زرخاتون نگاه کرد.

⁃ مادر چرا من همون روز نمردم؟ چرا؟

زن آهی کشید. کاسه را کنار دست دختر گذاشت.

⁃ بخور مادر… کاش مادرت می مرد… گل‌جان

دختر خیره به زمین چیزی گنگ زیر لب می گفت.

⁃ بخور! شدی پوست استخون… ایشالا کلام خدا بزند به کمر مسببان این آتش که به جان تو و همه ماها انداختن…

زرخاتون شال بلندش را به صورت کشید. چشمانش تر شده بودند. وقتی از اتاق بیرون می رفت دم در بدون آنکه به گلناز نگاه کند گفت که فردا عازم پنجگور هستند همه!

***

صاحب خان نگاهش را به جاده دوخته بود. عرق از سر و رویش جاری بود. هر چند دقیقه با لنگ عرقش را خشک می کرد.

⁃ چرا این لکه ننگ دامن ما را گرفت. چرا؟

زرخاتون گاهی چشمانش گرم می شد. ماشین وقتی دست‌اندازها را رد می کرد چرتش پاره می شد. گلناز کابین عقب سرش را به شیشه تکیه داده بود. سنگ‌ها، درختچه‌ها، تپه‌ها به سرعت از جلویش رد می شدند.

مرد از آینه نیم نگاهی به گلناز انداخت. روزی که گلناز به دنیا آمد همه مردم را دعوت کرد. تصاویر به سرعت از جلویش می گذشتند. اولین لباس دست‌دوز که مادر دوخته بود برایش گشاد بود. النگوهای کوچکی که از کراچی خریده بود در دست‌های کوچک گلناز صدایی خاصی به گوش او می دادند. آخرین بار وقتی هفده سالش بود برایش یک جفت دُر آورد.

ماشین را کنار زد.

⁃ داغ کرده باید از این روستاهای اطرف یک گالن آب بیاریم. گلناز کیفت را بردار. زن! پاشو…

هر سه سمت کویر راه افتادند. باد شدیدی گردوخاک را این طرف آن طرف می برد. زیر سایه درخت گز هر سه نشستند. زرخاتون از بساطش کمی آب به همه داد. مرد نگاهی سمت جاده انداخت. ماشین میان غبار کمی دیده می شد. سرش را برگرداند.

⁃ گلی من و مادرت میریم تا پشت این تپه شاید چشمه ای باشه، کمی آب بیاریم…

گلناز چشمانش خیره به خط کویر بود. تا چشم کار می کرد آسمان بود که به زمین می رسید. پدر و مادر به سمت تپه رفتند. نگاه گلناز به خط افق دوخته شده بود. باد شدیدتر می شد. شاخه‌های خشکیده گز خم می شدند. ماشین به سرعت نقطه‌ای کم رنگ محو می شد.

***

جماعت همه سر پا ایستادند. رخصت از صاحبخانه خواستند.

⁃ وقت نهارست، می ماندید دور هم نان و کشکی پیدا می شد، می خوردیم

یکی از جمع صدایش بلندتر به گوش می رسید.

⁃ سلامت باشی صاحب خان. ما نمک پرورده‌ایم. انشاالله غم آخر باشد. دکترها کراچی هم کاری از دستشان برنیامد. گلناز تو جگرگوشه همه ما بود.

آخرین نفر که از در بیرون رفت. صاحب خان سر وقت صندوچه قدیمی رفت.

⁃ گلی من فرشته بود نامردان. بدنامش کردید. خون با خون.

برنو را به دست گرفت. از اتاق بیرون زد

پایان

Categories: فارسی Tags:

تجارت در آموزش

۲۶ تیر ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

نگاه تجاری به آموزش یا نگاه بازاریابی به مسایل آموزشی منافع و مخاطراتی دارد.

آموزش وقتی به عنوان کالا تلقی شود، سود و زیان اولویت خواهد شد. پس کسانی که آن را محلی برای سود بیشتر می دانند خود کالا چندان اهمیتی ندارد بلکه بازار حاشیه آن برای سرمایه گذاری مناسب است. پس رقابت در حقیقت برای بهبود اصل موضوع نبوده بلکه محصولاتی آماده شود که فروش بهتر داشته باشد.

تاجر سعی می کند با متوسل شدن به هر وسیله‌ای فقط کالایش را رد کند. اینکه تاثیر محصول در کاربر نهایی و نظام آموزشی چیست چندان اهمیتی ندارد. در این نگاه آموزش مشکل و مانعی است که باید برای رفع آن راه حلی نشان داد. پس کتاب های فست فودی یا کنکور‌محور منظورشان حل سریع معضلی به نام کنکور است نه ارتقا آموزش. تفکر انتقادی و آموختن علم دغدغه اصلی این جریان نمی باشد. هدف تهیه دفترچه های راهنما برای نوعی تکنسین کنکور است.

نگاه بازاریابی به آموزش به طور کلی مردود نیست. بلکه آنچه به اصل آموزش ، تفکر همراه با تربیت نسلی خلاق و پرسشگر بپردازد حائز اهمیت است. معلم، مولف، مدرس، نظام آموزشی باید با در نظر گرفتن نیازهای اجتماع و توانمندی فردی بتوانند بسته آموزش را به گونه‌ای طراحی کنند که خروجی آن فردی خلاق و شهروندی مسئول باشد. نه آنکه مراحل آموختن را صرفا موانع برای پرش به مرحله بعد و بعدتر که نهایتش چیزی نیست بیاموزد. یکی از دلایل رشد مدرک گرایی همین است. ما افرادی را تحویل اجتماع می دهیم که آموزش را به منظور آموختن و به کاربستن دانش برای ساخت جامعه بهتر به کار نمی گیرد بلکه آن را ابزاری برای کسب درآمد نگاه می کند. ‌پس هرچه این سنگ مدرک پر پیمانه تر باشد شانس را بیشتر یار خود می پندارد.

حال جامعه با خیل عظیم از افراد مواجه است که فکر می کند همه موانع آموزش را با کسب مدارکی رد کرده اما ابزاری که در دست دارد کلید راهگشای هیچ دری نیست.

پس مانع پنداری آموزش و راه حل های فست‌فودی سبب گسترش کاسبی کنکوری شده و آموزش و خلاقیت قربانی اصلی است

Categories: فارسی Tags:

معرفی زنان موفق کارآفرین: زلیخا ریگی

۱۸ تیر ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

انسان شناسان پیشینه نظام مادر سالاری را به قدمت حضور بشر می دانند. با مهاجرت آریایی‌ها نظام پدرسالاری رواج یافته و کهن الگوی مادر به ناخودآگاه بشر نفوذ کرد.

یونگ هنر را محصول ناخودآگاه جمعی انسان و بیان تجربه ازلی را به مدد اسطوره می داند. گسترش نظام پدرسالار موجب شده کهن الگوی مادر به ناخودآگاه بشر رانده شود. برای نمایش کهن الگوها از نمادها استفاده می شود.

کهن الگوی مادر به صور گوناگون تجلی می یابد: مانند مادر، دایه و پرستار که نشان دهنده آرزوی رستگاری هستند. حس فداکاری و حرمت‌گذاری یا فراوانی و باروری تجلی گاه کهن الگوی مادر در فرهنگ های مختلف است.

در فرهنگ بلوچ مادر نماد حرمت، فداکاری و باروری است. هرچیزی که چنین ویژگیهایی را به ذهن متبادر کند نشانه ای از کهن الگوی مادر است: مثلا زمین یا وطن چون دارای خصلت بخشندگی یا حرمت است به مثابه مادر برای یک بلوچ می باشد.

مادر ایرانی بخصوص مادرانی که در جوامع سنتی یا روستایی زندگی می کنند بیشتر خصایص مادر ازلی را نمایانگر هستند. مهربانی، بخشندگی، باروری، فداکاری، روزی‌دهندگی و بسیاری خصلت های زن در ناخودآگاهش درونی شده و دیگران این خصایص را از وی متوقع هستند.

معرفی یک مثال:

این مطلب سعی دارد با معرفی یکی از زنان موفق در این بخش نشان دهد کهن الگوی مادر را می توان در همه جوامع مشاهده کرد.

زلیخا ریگی: مادر، معلم، کارآفرین

او در سال ۱۳۵۸ در روستای «دیزوک» بخش لادیز بلوچستان به دنیا آمد. پدرش از خوشنامان آن منطقه به شمار می آمد. زلیخا کودکی را در «کلاته» و «سیاه خاک» گذارند. در سیاه خاک به دبستانی رفت که سالها بعد خودش معلم آن شد.

سالهای نوجوانی به سرعت سپری شد. دوره دبیرستان را در شهر میرجاوه که در مرز پاکستان واقع شده، به پایان رساند. در سن بیست و یک سالگی مانند همسالانش ازدواج کرد.

سرنوشت روزهای تلخ خود را خیلی زود به زلیخا نشان داد. دو ماه پس از ازدواجشان همسرش در یک حادثه رانندگی جان خود را از دست می دهد. بار غم و مسئولیتهای زندگی بر شانه هایش سنگینی می کرد. از طرفی مسئولیت بزرگ کردن حاصل زندگی را نیز باید به درستی انجام می داد. او بین دو راهی سنت های محصور کننده ای که او را به پستوی خانه می راند و جنگیدن برای زندگی بهتر گیر کرده بود. اراده او جنگیدن برای بهتر شدن زندگی خود و دیگران بود.

وقتی تحصیلات عمومی را با گرفتن مدرک پیش دانشگاهی به پایان رساند دخترش دو ساله بود. اوضاع زنان بخصوص مادران باردار در آنجا بسیار بد بود. او برای کمک به مادران باردار روستای خود و اطراف سعی کرد آموزش تخصصی ببیند. او با گذراندن دوره دو ساله‌ی مامایی از مادران باردار روستا مراقبت می کرد. دلسوزی و سختکوشی او باعث شد در سال ۸۲ به عنوان مامای نمونه بخش لادیز مورد تقدیر قرار گیرد.

زلیخا دیگر در آن روستا و روستاهای اطراف به زنی کوشنده و خیرخواه نامدار شده بود. جوهره کار و تولید او را به سمت کارآفرینی سوق داد. او با راه اندازی یک واحد دامداری به پرورش دام مشغول می شود. کارش را چنان دقیق و درست پیش می برد که طی دو سال متوالی ۸۲/۸۳ از وی به عنوان کارآفرین خوداشتغال تقدیر می شود.

بیسوادی و نا آگاهی جمعی او را وا داشت تا کمر همت برای ریشه کنی این معضل بنیادی جامعه ببندد. او کار آموزش را سال ۸۴ به عنوان آموزشیار نهضت سوادآموزی آغاز کرد. حال زلیخا احساس می کرد برای بالا رفتن از پله‌های ترقی به دانشگاه باید برود. پس دو سال در سال ۸۶ دوره کارشناسی زبان و ادبیات فارسی را در زاهدان شروع کرد. یک سال پس از دانش آموختگی در سال ۱۳۹۱ به عنوان دبیر ادبیات به استخدام آموزش و پرورش درآمد. اکنون او آموزگار دبستانی است که روزگاری پشت نیمکت هایش درس خوانده بود. پس عزم خود را جزم کرد تا به نونهالان این سرزمین که اتفاقا اکثرا اقوام و خویشاوندانش بودند علم بیاموزد. حس مادرانه، جسارت و فداکاری معلمانه، کوشش زنانه همه دست به دست هم داد تا او در وادی علم آموزی موفق باشد. حاصل این موفقیت تربیت دانش آموزان فراوان است. در سال ۹۵ این کوشش‌ها خبرش در شهرستان میرجاوه پیچید و او به عنوان معلم نمونه آن شهرستان انتخاب شد و مورد تقدیر قرار گرفت.

زلیخا ریگی یکی از هزاران زن بلوچ ایران است که تسلیم شرایط سخت نشده و جوهر وجودی یک زن که منشا کهن الگوی مادر است را زنده نگاه داشته اند.

نادره زنان و مادرانی که با کوشش در خانه و جامعه، با فداکاری و جسارت در مسیر زندگی، با مهر و بخشندگی تجلیگاه ارزشهای بشری و کهن الگوی مادری هستند که در نهاد هر بشری است و هر کس آن را درک خواهد کرد.

مصطفی دانشور

https://t.me/balanchir/312

Categories: فارسی Tags: