بایگانی

بایگانی ۲۹ تیر ۱۳۹۷

گلناز

۲۹ تیر ۱۳۹۷ بدون دیدگاه

عرق سردی روی پیشانی و صورتش نقش بسته بود. چشمانش دو دو می زد. هر چند دقیقه دست به پاکت سیگار می برد. وقتی دستش با ته سیگار می سوخت آن را کنار خاکسترها می کشت.

⁃ ای لعنت به تو روزگار! چرا با من چنین کردی؟ چرا؟

لنگ بلند کنار دستش را به صورتش کشید.

⁃ آهای زرخاتون بیار اون زهر مار را کوفت کنیم. کپه مرگم را زمین بذارم. بیا…

زن سفره به دست وارد اتاق شد. نگاهش را از صاحب خان دزدید. سفره را گذاشت از در بیرون رفت.

⁃ زن زودتر بیار آن نان و کشک را…

⁃ چشم آقا الان…

زرخاتون دو کاسه به دست وارد شد. یکی را جلوی مرد گذاشت. سرش پایان بود و نان را جلوی مرد گذاشت. نیم خیز شد تا برود

⁃ بشین باهات کار دارم زن…

⁃ دستم بند کارهای زمین مانده است. بذار یک کاسه برای گلناز ببرم… مادر مرده دو روز که چیزی نخورده. در را بسته نشسته…

⁃ بشین بعدا بهش غذا میدی. باهات کار دارم…

زن این پا آن پا کرد. نگاه تند مرد او را سر جایش میخکوب کرد.

⁃ بشین… فردا باید بریم پنجگور و بعد هم کراچی…

مرد دستش را داخل کاسه برد.

⁃ خیر باشه ما که همین یک ماه پیش کراچی بودیم.

⁃ وسایل خودمون و گلناز را هم جمع کن. اون را هم می بریم.

⁃ بچه‌م بیچاره نای رفتن نداره…

⁃ می بریمش کراچی پیش یک دکتری چیز دوا درمانش کنیم…

***

صدای ضجه لولای سکوت را شکست. زن وارد شد. دختر نگاهش را از دیوار برداشت. بهت زده به دستان زرخاتون نگاه کرد.

⁃ مادر چرا من همون روز نمردم؟ چرا؟

زن آهی کشید. کاسه را کنار دست دختر گذاشت.

⁃ بخور مادر… کاش مادرت می مرد… گل‌جان

دختر خیره به زمین چیزی گنگ زیر لب می گفت.

⁃ بخور! شدی پوست استخون… ایشالا کلام خدا بزند به کمر مسببان این آتش که به جان تو و همه ماها انداختن…

زرخاتون شال بلندش را به صورت کشید. چشمانش تر شده بودند. وقتی از اتاق بیرون می رفت دم در بدون آنکه به گلناز نگاه کند گفت که فردا عازم پنجگور هستند همه!

***

صاحب خان نگاهش را به جاده دوخته بود. عرق از سر و رویش جاری بود. هر چند دقیقه با لنگ عرقش را خشک می کرد.

⁃ چرا این لکه ننگ دامن ما را گرفت. چرا؟

زرخاتون گاهی چشمانش گرم می شد. ماشین وقتی دست‌اندازها را رد می کرد چرتش پاره می شد. گلناز کابین عقب سرش را به شیشه تکیه داده بود. سنگ‌ها، درختچه‌ها، تپه‌ها به سرعت از جلویش رد می شدند.

مرد از آینه نیم نگاهی به گلناز انداخت. روزی که گلناز به دنیا آمد همه مردم را دعوت کرد. تصاویر به سرعت از جلویش می گذشتند. اولین لباس دست‌دوز که مادر دوخته بود برایش گشاد بود. النگوهای کوچکی که از کراچی خریده بود در دست‌های کوچک گلناز صدایی خاصی به گوش او می دادند. آخرین بار وقتی هفده سالش بود برایش یک جفت دُر آورد.

ماشین را کنار زد.

⁃ داغ کرده باید از این روستاهای اطرف یک گالن آب بیاریم. گلناز کیفت را بردار. زن! پاشو…

هر سه سمت کویر راه افتادند. باد شدیدی گردوخاک را این طرف آن طرف می برد. زیر سایه درخت گز هر سه نشستند. زرخاتون از بساطش کمی آب به همه داد. مرد نگاهی سمت جاده انداخت. ماشین میان غبار کمی دیده می شد. سرش را برگرداند.

⁃ گلی من و مادرت میریم تا پشت این تپه شاید چشمه ای باشه، کمی آب بیاریم…

گلناز چشمانش خیره به خط کویر بود. تا چشم کار می کرد آسمان بود که به زمین می رسید. پدر و مادر به سمت تپه رفتند. نگاه گلناز به خط افق دوخته شده بود. باد شدیدتر می شد. شاخه‌های خشکیده گز خم می شدند. ماشین به سرعت نقطه‌ای کم رنگ محو می شد.

***

جماعت همه سر پا ایستادند. رخصت از صاحبخانه خواستند.

⁃ وقت نهارست، می ماندید دور هم نان و کشکی پیدا می شد، می خوردیم

یکی از جمع صدایش بلندتر به گوش می رسید.

⁃ سلامت باشی صاحب خان. ما نمک پرورده‌ایم. انشاالله غم آخر باشد. دکترها کراچی هم کاری از دستشان برنیامد. گلناز تو جگرگوشه همه ما بود.

آخرین نفر که از در بیرون رفت. صاحب خان سر وقت صندوچه قدیمی رفت.

⁃ گلی من فرشته بود نامردان. بدنامش کردید. خون با خون.

برنو را به دست گرفت. از اتاق بیرون زد

پایان

Categories: فارسی Tags: