طریقه رندی

داستان

پیاله

داستان‎ ‎پیرمرد هر روز صبح آفتاب نزده کیسه‌ی بزرگی به پشت راهی کوچه و خیابان می شود. گاهی آنقدر  در آن تپانده کومه‌ای بزرگ می شود که پیرمرد به زحمت…

Read more

گلناز

عرق سردی روی پیشانی و صورتش نقش بسته بود. چشمانش دو دو می زد. هر چند دقیقه دست به پاکت سیگار می برد. وقتی دستش با ته سیگار می سوخت…

Read more

مسیح در چابهار

#داستان آفتاب پشت ابرهای ضخیم پنهان شده بود. نسیم صبحگاهی از روی دریا بوی نم را با خود به ساحل می آورد. قایق‌های کنار ساحل به آرامی بالا و پایین…

Read more

حافظ در زاهدان

حافظ در زاهدان دست را تا نیمه بالا آورد. چندین تاکسی از کنارش به سرعت رد شدند. - خرابات دربست پرایدها با حرکات زیگزاگی از خیابان عبور می کردند. گاه…

Read more

جان‌بیزار

جان‌بیزار روی چمن پارک بلوچ دراز کشیده بود. آفتاب تند و تیز زاهدان بر روی چهره تکیده‌اش می تابید. گاهی صدای رد شدن جیپ‌های ژاندارمری از خیابان به گوش می…

Read more

حاجی چاکر

حاجی چاکر کرکره مغازه را پایین کشید. صدای اذان از دورتر به گوش می رسید. وسط ظهر مردم با خریدهایی به دست سعی می کردند خود را از ترافیک چهار…

Read more

هانی و شی مرید

چشم‌هایش از درد می کرد و قرمز شده بودند. گوشی را کنار گذاشت. آخرین پیام های تلگرام را نخوانده بود. چشم درد بی قرارش کرده بود. با صدای بلند هانی…

Read more