بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘روزنوشت’

اکسپرسیونیسم در ایرانشهر

۲۴ بهمن ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

کانون داستان‌نویسی ایرانشهر مدتی است در اداره ارشاد شهرستان مشغول نقد و بررسی آثار ادبی ایران و جهان است. در جلسات اولیه بخشی از دوستان کارگاه داستان بلوچ به نمایندگی از جمع در این محفل حضور داشتند.درباره دغدغه دوستان داستان نویس و شیوه‌ی ترقی فرهنگ داستان نویسی و داستان خوانی مباحثی صورت گرفت. ظاهرا در ادامه همان مباحث ادبیات و سبک‌شناسی جلسات نمایش فیلم با رویکرد شناخت مکاتب هنری و ادبی در جریان است.

جیغ (۱۸۹۳)، اثر ادوارد مونک

جیغ (۱۸۹۳)، اثر ادوارد مونک

اولین مکتب هنری-ادبی که از منظر سینما و نمایش مورد تحلیل قرار گرفته است، هیجان‌نمایی (Expressionism) است. این مکتب که با نقاشی پایه‌گذاری شده بعدها وارد ادبیات وسینما گردید. مهد هیجان‌نمایی کشور آلمان است. فکر عمده در این سبک بیان عواطف و احساسات بشر مانند ترس، نفرت، عشق و اضطراب است. در سینما اکسپرسیونیستی کارگردانان آلمان و اثارشان  بسیار مشهور می باشند. «مطب دکتر کالیگاری» و «نوسفراتو» دو فیلم مشهور در این سبک هستند که در این جلسات مورد نقد و بررسی قرار گرفته‌اند.

اکسپرسیونیزم در ادبیات با ظهور نویسندگان مانند کافکا، جویس، الیوت و برشت آثار بسیار ارزنده اکسپرسیونیستی در ادبیات جهان به وجود آمد. در این سبک ادبیات سعی شده است که با دوری جستن از کلیشه‌های رایج اجتماعی آن زمان اثاری خلق شود که بشر بهتر بتواند عواطف خود را بروز داده و به کندو کاو دورنی خویش بپردازد.

امتحانات و محیط زیست

۳۰ دی ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

دی ماه فصل امتحانات در مدارس و دانشگاه‌ها می باشد. یکی از لوازم ضروری برای امتحان تعداد زیادی کاغذ است. در یکی از مدارس براساس آمار دانش آموزان محاسبه کردم تقریبا در هر فصل امتحان به طور متوسط بیش از ده بسته کاغذ مصرف می شود. مصرف کاغذ در ماه‌های عادی در مدارس و سایر اداره نیز بسیار زیاد است. اخیرا با افزایش حداقل ۳۰۰درصدی قیمت کاغذ مدارس و ادارات در تهیه آن با تنگنا مواجه شده‌اند. این معضل وقتی بشنوید بر سر این کاغذ‌ها چه می آید بعد فاجعه‌باری به خود می گیرید.

مدارس براساس قانون فقط در اوراق امتحانات پایانی دوم را در یک مدت مشخصی به صورت بایگانی نگه می دارند. سایر اوراق از جمله همین برگه‌های استفاده شده در نوبت اول و سایر کارهای اداری در مدارس به دو صورت دفع می شوند: اکثر سوزانده می شوند! اگر کسی زیاد به تمیزی و بهداشت شهر اهمیت دهد یا آنها را در جایی رها می کند و یا همراه با سایر زباله‌ها شهری آنها را دفع می کند!

حال بیاید این اعداد و ارقام را در تعداد مدارس شهری مانند ایرانشهر یا اطراف ضرب کنید. فرض کنید در شهریور یا مهر همه مدارس شهر شروع کنند به سوختن کاغذ‌های باطله باقی مانده از امتحانات عمق فاجعه آیا قابل درک است؟ یا مدارس کاغذها را به عنوان زباله در شهر رها سازند و یا حتی خیلی اصول آنها را تحویل شهرداری دهند اما چه سود چون همه این کاغذها از بین خواهد رفت.

کتاب

کتاب

تفکیک و بازیافت زباله یکی از وظایف شهرداری‌ها می باشد. متاسفانه در اکثر شهرهای استان سیستان وبلوچستان این طرح‌‌ها اجرا نمی شود. مقدار زیادی از مواد قابل بازیافت همراه با زباله‌هایی مانند پلاستیک بدون کمترین دغدغه‌ای برای بازیافت در اطراف شهر و روستاها بدون در نظرگرفتن اصول دفع می شوند.

پیشنهاد:

  • مدارس محترم از سوزاندان اوراق باطله جدا خودداری فرمایید.
  • حداقل سعی شود به شیوه اصولی و به صورت مجزا این گونه زباله‌ها دفع شوند.
  • شهرداری‌های شهرهای بزرگ با حمایت دولت مراکز بازیافت ایجاد کنند.
  • شهرهای متوسط و حاشیه شهرهای بزرگ‌تر با به وجود آمدن این گونه مراکز از این امکان استفاده کنند.
  • مدارس و سیستم اداری سعی کنند بیش از پیش به سمت سیستم بی‌کاغذ (paperless) به پیش رود
  • سازمان‌‌ها و دوایر دولتی به خصوص شهرداری‌ها در برنامه‌‌هایشان مسایل زیست محیطی را مدنظر قرار دهند.
  • و در آخر طبیعت را دوست داشته باشیم

پسرک و دوچرخه‌اش

۲۰ دی ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

دوچرخه‌اش را بر می دارد. «بچه برو یک کیلو گوجه بگیر». آن طرف جاده می رود. دورچرخه‌اش را زمین می گذرد. وارد مغازه می شود کمی گوجه‌ها را زیر رو می کند. به اندازه‌ی پولی که داده‌اند سالم‌ترها را سوا می کند. مغازه‌دار کیسه پلاستیکی که گوجه‌ها را به دستش می دهد.

آرام آرام قدم می زند. سوار دوچرخه‌اش نیست. امروز امتحان ندارد. به فکر این است ظهر که بی کار شد با دوچرخه‌اش در شهر بی خیال امتحان فردا چرخی بزند. لبه جاده رسیده‌است. دو طرف را نگاه می کند. ماشین‌‌هایی از دور پیدا هستند. کمی دست دست می کند. یک ماشین از کنارش با سرعت عبور می کند. کمی مانده بود ها ….

ماشینی دیگر ظاهر نیست. خوب الان وقتش است. دست دوچرخه‌اش  را می گیرد تا او را همراه خود از جاده عبور دهد. کارگران مشغول کار بر روی جاده هستند. به آنها نگاهی می اندازد. به آن طرف جاده نگاه می کند. « الان می رسم…» با خود حرف می زد. فردا رینگ دوچرخه را عوض می کند خیلی لق لق می زند. دوچرخه از دستش افتاده بود. چرخ‌هایش زیر چرخ غلتک آرام آرام می رفت. هیمنه این غول آهنی هراسی در دلش انداخته بود. چرخ‌ها آرام آرام کارشان را می کردند. چقدر آرام بود.

اوه! اوره اوه! صدای از اطراف به گوشش می رسید. کارگران بودند. صدایشان رسا نبود ولی کم کم به گوشش می رسید. « اوه کشتیش بچه مردم و» کار تمام شده بود چرخ‌ها کارشان را خوب بلد بودند. سینه پسرک بر سینه جاده رسیده بود.

پ.نوشت: دیروز یکی از دانش آموزان بر اثر برخورد با دستگاه غلتک به دیار باقی شتافت به همین سادگی! تمام!

فرد یا برنامه؟

۱۹ دی ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

-اوره (رفیق  به بلوچی) شما به کی رای می دین؟…

-ملا صاحب ما به کی رای بدیم؟…

– سردار کلاغ‌قلی‌خان شما می‌گین ما به کی رای بدیم بهتره؟…

این گفته‌ها برای مردم ما بخصوص در انتخابات محلی بسیار آشنا هستند. خلاصه‌ی همه این گفتگوها این است که مخاطب از کسی مشورت می خواهد که در انتخابات به «چه کسی» رای دهد. راستی چرا ما هنوز به دنبال افراد هستیم تا برنامه؟

جامعه

جامعه

معایب فردگزینی

  • نفی سیستم:وقتی شما در یک انتخاب به جای گزینش برنامه‌ها به فرد رای می دهید عملا انتخابتان نافی کار سیستماتیک است. چون برای پیشبرد امور یک جامعه باید حتما برنامه مدون سیستماتیک داشت نه صرفا نیرو اجرایی.
  • برد کوتاه اهداف: وقتی فرد جایگزین برنامه در معیار گزینش می شود معمولا اهداف بسیار خرد با برد کوتاه تاثیرگذاری مدنظر قرار می گیرد. فرد منتخب برای آنکه هواداران را راضی نگه‌دارد باید اکثر وقت خود را برای امور غیرضروری یا حتی شخصی آنها صرف کند بجای آنکه اهداف سودمندی برای جامعه طرح‌ریزی و اجرا کند.
  • سردرگمی: شما به عنوان انتخاب کننده و فردی که او را برمی‌گزینید به دلایلی غیر عقلانی یک هدف را که همان برنده شده فرد مورد نظر است را مدنظر قرار داده‌اید، حال پس از مدتی خیل عظیم درخواست‌ها از یک طرف و منتخبی که می خواهد همه طیف‌ها را راضی نگهدارد از طرفی دیگر نمی دانند چه کنند؟ چه کاری را اول و چه را آخر انجام دهند. یا اصلا چه کاری را انجام ندهند! این سردرگمی به خاطر این است که هرکس از ظن خود یار منتخب می شود و از وی چون رای داده است توقعاتی دارد.
  • نبود معیار درست ارزیابی: شما وقتی به سفارش دیگر رای می‌دهید تنها یک شاخصه برای این انتخاب برای خودتان معیار قرار داده‌اید و آن همان حرف دیگران است. پس وقتی بخواهید فرد (افراد) منتخب خود را مورد ارزیابی قرار دهید هیچ معیاری برای این کار در دست ندارید. پس باید برای ارزیابی بار دیگر به حرف دیگران مراجعه کنید. خوب نتیجه معلوم است کاملا مغشوش!
  • یک سویه بودن ارتباط: وقتی شما فردی را انتخاب می کنید تا زمانی که بر کرسی مقام جلوس کند،  سعی دارد جهت جذب آرای شما به سمتتان بیاید، اما بعد از انتخاب این راه یک سویه و پر از سنگلاخ خواهد بود. چرا؟ چون حالا او باید برای صدها فرد یا جمع تامین منفعت کند. او هیچگاه برای هم‌اندیشی به سمت شما نخواهد آمد چون او برنامه‌ای برای پیشبرد ندارد که نیاز به همفکری باشد. پس شما به او برای گوشزد کردن خواسته‌هایتان (امتیاز نانوایی، راه روستایتان و…) باید همیشه مراجعه کنید.

معایب این کار آنقدر زیاد است که از حوصله این نوشتار خارج می باشد.

حال روی سخنم با کسانی است که دوست دارند با شیوه‌ی فرد-محوری به جایگاه انتخابی برسند: این راه که می روید رو به ترکستان است. اولین نتیجه محتمل آن برای شما تبدیل شدنتان به یک فرد منفور است. باور ندارید به نظرات عمومی جامعه  همین دور و بر خودتان درباره‌ی منتخبین محلی خود خوب گوش دهید. در اکثر موارد مردم آنها را منعفت طلب می‌دانند. البته بوده‌اند کسانی که به خاطر داشتن ذکاوت و خلاقیت فردی اگر چه با اقبال انتخاب فردی پیروز شدند ولی سریع راه برنامه‌ریزی را پیش گرفتند که تعداد آنها بسیار کم است.

بعدها درباره برنامه‌ها، شیوه‌ی تدوین و اجرا آنها بیشتر خواهم نوشت. فعلا یاهو!

 

باید وا داد

۱۲ آذر ۱۳۹۱ ۱ دیدگاه

باران که آمد باید «زیر باران رفت» باید دل به باران داد، دست و پا زدن برای پیدا کردن جایی که خیس نشوی کار دلدادگی نیست. با همه مردم شهر از باران باید لذت برد. حتی «پنجره،فکر،هوا» نیاز دارند بارانی شوند. دست و پا نزد، خیس شد. باید زیر باران وا داد.

***

قطعه‌ی پدرخوانده «نینو روتا» را می شنوی پر از آرامشی عجیب است، باید چشمان را بست و به عمق موسیقی سفر کرد باید دل داد و وا داد.

***

کمال‌خان «مکران» را می خواند، ام‌کلثوم «انت‌عمری» و شجریان «ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌‌های باران» را باید ساکت بود، گوش داد و وا داد.

***

وقتی جای خای سلوچ، کلیدر و سیه‌مار و ملگ‌ می خوانی باید به موسیقی زبان در داستان گوش فرا داد باید چیزی نگفت و وا داد.

***

«باید پارو نزد وا داد , باید دل رو به دریا داد»

Categories: فارسی Tags:

کهنه شراب و کتاب

۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۲ دیدگاه

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش         که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

پرده اول

رمان

مدت زیادی است که داستان و رمان استخوان‌دار نخوانده‌ام. هر چند گاه گاه نوشته یا داستانی کوتاه را ورق می زنم اما آنچه که به دل نشیند و از همه مهمتر یک ضرب و بدون زمین گذاشتن بخوانی دست‌گیرم نشده است. روزگار شر و شور است. هر کسی در پی امورات خویش مشغول است. کمتر  در جامعه حقیقی یا حتی مجازی سخن از رمان و کتاب به گوش می رسد. قحطی محتوا و زیبایی آفرینی که داستان خود را دارد. کاش کسی بود از حال هوای امروز و دیروز مردم رمانی قرص و محکم دستمان می داد. بسیار در ادبیات معاصر و نشر کنونی به دنبال چیزهایی از نوع «جای خالی سلوچ» دولت‌آبادی هستم. رمانی که بسیار فضا و گفتارش در ذهنم مانده است. دولت‌آبادی است دیگر چیزی نوشته است که ردخور ندارد و جانشین کمتر برایش پیدا خواهد شد.

پرده دوم

کتاب

کتاب

کتاب

این هفته معمولا در تقویم ایران به نام کتاب و کتابخوانی شناخته می شود. کتاب و کتابخوانی داستان غریبی در این سرزمین دارد. گویا کم کم باید با این کالای فرهنگی با ارزش خداحافظی کرد. شاید به لطف توفیق اجباری دانشگاه و مدارس ساعات مطالعه ما ایرانیان اندکی بهبود یافته باشد ولی باید قبول کرد که کتاب دیگر در سبد کالای ما جایی ندارد. راستی شما آخرین کتابی را که خوانده‌اید به خاطر می آورید؟ زمانش را چطور؟ حداقل این هفته را بهانه‌ای برای آشتی با این یار مهربان قرار دهیم.

پرده سوم

واحد، شراب کهنه

مدتی از آخرین ملاقاتمان می گذرد. نبودنم در این مدت در شهر این فراق را طولانی‌تر کرده است. هفته‌ی پیش در جامعه وب استان مطلبی درباره‌اش دیدم. گلایه‌ای بود از اول از نبودنش در آن فضا وب و دیگر از سیاحت نرفتنش. البته مطلب را پس از دیدارش خواندم. او دیگر آن واحد وب‌نگار سابق با عطش نوشتن وب‌نامه نیست. او در یک تبعید خودخواسته برای پرداختن به زندگی‌اش به سر می برد. چیزی که من آن را با توجه به شناختی که از او دارم خیلی برای فرهنگ بلوچستان مفیدتر می دانم. باز در این دیدار سخن از همه چیز رفت تا سخن اصلی‌مان که همان داستان و ادبیات بود. خیلی وقت پیش قول داده بود «سیه‌مار و ملگ» را بدهد بخوانم که این بار چنین شد. چند بار پیشین خلاصه و معرفی‌اش را از زبان خودش شنیده بود. از خواندنش توسط بزرگان ادبیات ایران و حظ کردنشان داستان‌ها به گوش خورده بود. مایل به خواندن شروع کردم به تورقش. هنوز صفحه‌ی اول را کامل نخوانده بودم که پیغامش دادم که  بی‌هوش متن و گفتار شدم. سخن گفتن درباره‌ی داستانی که هنوز منتشر نشده است شاید کاری نادرست و نامربوط باشد چون باید مخاطب بداند از چه سخن گفته می شود. باری مختصر سخن آن که داستان از منظر کلام، نوشته‌های دولت‌آبادی را در ذهن تداعی می کند. فضای داستان یک فضای رزمی-بلوچی است. پر است از بازی واژگان و صحنه‌آرایی کلامی. توصیفات صحنه‌ها و افراد، آنها را جلو چشمان زنده می کند. گاه چسبیدن صرف به واژه‌پردازی حرکت داستان را به کندی می کشاند.

 

عبدالواحد برهانی

عبدالواحد برهانی

وقتی چنین داستانی جان‌دار خواندم از اینکه عبدالواحد برهانی به جایگاهی که می تواند برسد و هنوز نرسیده است مغموم می شوم. غمم از آن جهت بیشتر می شود که قلمش را آن طور که بایسته است در خدمت رمان و داستان برای این فرهنگ نمی گیرد. حال که مدتی است از این فضا نوشتار وب درآمده است امیدوارم همان توصیه همیشگی من را نسبت به خود برای نوشتن و جمع‌آوری داستان‌هایش برای انتشار هرچه سریع‌تر جدی بگیرد. خدا را چه دیدید شاید سال آینده در هفته کتاب و کتاب‌خوانی از کتاب یا کتاب‌های واحد سخن بگوییم.

تحصیل و زندگی

۲۵ شهریور ۱۳۹۱ ۱ دیدگاه

به بهانه‌ی سال جدید تحصیلی

مهر امسال اولین دوره آموزشی به سبک ۳-۳-۶ است. سیستم آموزش ایران هر چند سال یک بار به طور جزی یا کلی تغییراتی را در خود شاهد بوده است. تغییراتی که گاه ما را از اهداف پیش‌روی جامعه دور می‌کند و گاهی مسیر زندگی را تغییر می‌دهد. به راستی هدف از آموزش چیست؟ چرا ما حداقل بیش از نصفی از عمر خود را به طور رسمی محصل دانش هستیم؟

آموزش و پرورش

آموزش و پرورش

برای بهتر دانستن اهداف آموزش بگذارید دو مثال برایتان بزنم. فرض کنیم شما یک گوشی جدید خریده‌اید. داخل بسته آن یک دفترچه راهنما وجود دارد. شما برای استفاده بهتر و حداکثری به آن مراجعه کرده و سعی می کنید امکانات گوشی بهره بهتر ببرید. مثال بعدی فرض کنید شما دانشجوی رشته ریاضی یا مهندسی هستید. در ترم‌های اول مثلا دروسی مانند ریاضی‌پیش(پایه) و چیزهایی از این دست می خوانید. چون این درس‌ها برای دروس سال‌های بعد پیش‌نیاز خواهند بود. در مثال اول شما از علم و آگاهی به صورت عملی در استفاده از یک وسیله بهره می برید. مثال دوم نشان می دهد که شما مراحل تدریجی کسب علم برای رسیدن به علوم دیگر را فرا می‌گیرید. در زندگی ما به هر دو نوع کسب علم و کاربرد آن نیاز داریم.

در تهیه کتب آموزشی یکی از مراحلی علمی که مدنظر است تهیه نمایه (profiling) جامعه هدف است. برای این منظور ویژگی‌های از جامعه هدف تهیه می شود که قرار است هدف آموزش این مطالب قرار گیرد. یکی از اهدافی که باید در تهیه محتوای آموزشی باید مدنظر قرار گیرد مسئله آماده سازی فرد برای زندگی در اجتماع است. برای آنکه فرد در جامعه زندگی کنند باید آداب،سنن،تاریخ و برخی رفتارهای اجتماعی و قوانین جاری آن جمع را بیاموزد. وظیفه سیستم آموزشی این است که علاوه بر بالا بردن سطح علم و دانش بر کاربری کردن علوم در سطوح آموزش عمومی تاکید کند.

دانش آموزی را تصور کنید که حداقل ۱۲ سال در سیستم آموزش عمومی کشور مشغول به تحصیل بوده است. از این نوع افراد در اطرافتان حتما یافت می شود. حال سوال این است که آیا او با ۱۲ سال گذارندن این ادوار تحصیلی می تواند در جامعه‌ی مورد نظر زندگی کند یا حتی کار کند؟ جواب اکثریت منفی است. چرا چون فرد ۱۲ سال مشغول آموختن تئوری بوده و در سیستم آموزشی مجالی برای یادگرفتن زندگی نبوده است. متاسفانه محصول سیستم آموزشی ما صرفا با نگاه به انباشت علم است و کمتر به مسایل کاربردی جامعه توجه می شود. مثلا چرا قوانین اجتماعی،راهنمایی و رانندگی، مقررات اجتماعی یا در بعدی دیگر چیزهایی مانند جوش‌کاری، تعمیرکاری و … که هر فرد در زندگی روزمره به آنها نیاز مبرم دارد در سیستم آموزشی ما جایگاهی ندارند. شاید کسی بگوید که ما سیستم آموزش فنی حرفه‌ای و مدارس کار و دانش را داریم. اما مشکل این است که اولا آن مدارس مشکلات بسیاری دارند که آنها را از نیل به اهدافشان باز داشته است. سخن ما این است که بیش از پیش علوم کاربردی در همه سطوح آموزش عمومی به کار برده شود و آموزش داده شود.

امیدوارم نظام آموزشی ما به جای آنکه هر چند سال یک بار تغییرات بنیادی در سیستم آموزشی دهد، سیستم آموزش کارا برای تربیت افرادی مفید از هر لحاظ طراحی و اجرا کند.

Categories: فارسی Tags: