بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘شعر’

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود -روز سعدی ۱۳۹۰

۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

امروز اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی است. به همین مناسبت غزلی از او را برایتان می آورم

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را
از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را
زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را
غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را
دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را
سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را
Categories: فارسی Tags: ,

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

شعری از سعدی به مناسبت روز سعدی ۸۹

وقتی دل سودایی می​رفت به بستان​ها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

ای مهر تو در دل​ها وی مهر تو بر لب​ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

گر در طلب رنجی ما را برسد شاید

هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان​ها

با یاد تو افتادم از یاد برفت آن​ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان​ها

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان​ها

کوته نظری باشد رفتن به گلستان​ها

باید که فروشوید دست از همه درمان​ها

چون عشق حرم باشد سهلست بیابان​ها

ما نیز یکی باشیم از جمله قربان​ها

باید که سپر باشد پیش همه پیکان​ها

می​گویم و بعد از من گویند به دوران​ها

Categories: فارسی Tags: ,

ای بهار آرزو

۲۳ اسفند ۱۳۸۸ ۴ دیدگاه

به مناسبت فصل بهار

با صدای استاد غلامحسین بنان، آهنگساز: روح الله خالقی بر روی کلامی از بیژن ترقی

تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو، بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار، بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود، کـــــلبه ویران من
تا بهار زنــدگی، آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل، آمـــد بیا دامن کشان
چون سپندم بر ســـــر، آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کـنار، بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو، بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار، بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود، کـــــلبه ویران من
باز آ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنــها ببین، بر چهره داغ حسرتم
ای روی تـو آیینه ام، عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار، ســـــر را بنه بر سینه ام

Categories: فارسی Tags:

دلاویزترین

۳ آذر ۱۳۸۸ بدون دیدگاه

شعری از استاد فریدون مشیری تقدیم به همسر مهربانم

از دل افروزترین روز جهان،
خاطره ای با من هست،
به شما ارزانی:
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود.
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود.

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم :‌ «های!
بسرای ای دل شیدا، بسرای.
این دل افروزترین روز جهان را بنگر!
تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!

آسمان، یاس، سحر، ماه، ‌نسیم،
روح در جسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای!

همه درهای رهائی بسته‌ست،
تاگشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای!
بسرای…»

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!

در افق، پشت سراپرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز.

غنچه ها می شد باز،
باغ گل سرخ،
باغ گل سرخ،
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست!
– چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شکفتن! –
خورشید!
چه فروغی به جهان  می بخشید!
چه شکوهی…!
همه عالم به تماشا برخاست!

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!

دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می کردند.

دو صنوبر در باغ،
سرفرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.
مرغ دریایی، با جفت خود،‌ از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور…

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه می پرورد،
– هدیه ای می آورد –
برگ هایش کم کم باز شدند!
برگ ها باز شدند:
– «… یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!
با شکوفائیِ خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش!
تارو پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام:
« دوستت دارم» را
من دلاویزترین شعر جهان یافتم!

این گل سرخ من است!
دامنی پرکن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن!
که فشانی بر دوست!
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید.»

تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، به صدبار بگو!
« دوستم داری»؟‌ را از من بسیار بپرس!
« دوستت دارم» را با من بسیار بگو!

Categories: فارسی Tags:

آواز باد و باران

۱۱ آبان ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

مشغول گشتن در میان پوشه های موسیقی در هارد کامپیوتر بودم به کنسرت استاد شجریان به یاد بم برخوردم. در این کنسرت یکی از اشعار بسیار زیبای دکتر شفیعی کدکنی (حتی به روزگاران)  به بهترین نحو توسط استاد اجرا گردید. برای من افتخار بزرگی است که استاد شعر و ادب فارسی را هنگامی که در دانشگاه بودم در یک برنامه زیارت کردم. باید اعتراف کنم تنها چیزی که می توان درباره او گفت تواضع است. در ادامه شعری از استاد را که بسیار دوست می دارم به این نوشته اضافه می کنم.

این مهربانتر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره، در چشم جویباران

آیینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل

لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت خاموشی جنونم

فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از دست دادند بی شماران

گفتی: به روزگاری مهری نشسته گفتم

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی است آواز باد و باران

Categories: فارسی Tags:

وطن

۱۹ تیر ۱۳۸۸ ۱ دیدگاه

شعر وطن از سیاوش کسرایی

وطن، وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار٬
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام
همیشه با تو بوده ام
اگر که حال پرسی ام

تو نیک می‌شناسی ام
من از درون قصه‌ها و غصه‌ها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه‌چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته
درون کومۀ سیاه
ز پیش شعله‌های کوره‌ها و کارگاه

تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده ام

چه غمگنانه سال‌ها
که بال‌ها
زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی
به جنب‌وجوش آمدی

به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو!

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده ام
گهر ز کام مرگ در ربوده ام

بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل‌فسرده وا کنی
به بند مانده ام
شکنجه دیده ام
سپیده، هر سپیده جان سپرده ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام
اگر که ایستاده ام
و یا ز پا فتاده ام
برای تو٬ به راه تو شکسته ام
اگر میان سنگ‌های آسیا
چو دانه‌های سوده ام
ولی هنوز گندمم

غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه‌ای که بوده ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن
سرود شب‌شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می‌رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده ام

نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است

وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده ام

Categories: فارسی Tags:

بهارم دخترم

۲۵ اسفند ۱۳۸۷ ۲ دیدگاه
شعر از مرحوم فریدون مشیری به مناسبت فصل بهار

بهارم دخترم از خواب برخیز    شکر خندی بزن و شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ی ناز     بهار آمد تو هم با او بیامیز

بهارم دخترم آغوش واکن     که از هر گوشه، گل آغوش وا کرد
زمستان ملال انگیز بگذشت     بهاران خنده بر لب آشنا کرد

بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست     چمن زیر پر و بال پرستوست
کبود آسمان همرنگ دریاست     کبود چشم تو زیبا تر از اوست

بهارم، دخترم، نوروز آمد       تبسم بر رخ مردم کند گل
تماشا کن تبسم های او را     تبسم کن که خود را گم کند گل

بهارم، دخترم، دست طبیعت    اگر از ابرها گوهر ببارد
و گر از هر گلش جوشد بهاری    بهاری از تو زیباتر نیارد

بهارم دخترم چون خنده صبح           امیدی می دمد در خنده تو
به چشم خویشتن می بینم از دور          بهار دلکش آینده تو

Categories: فارسی Tags: