نوشته‌های مشابه

  • |

    گنجی

     آرد را در ظرف ریخت. نمک و خمیر به آن زد. آب به آن افزود. مشتش را گره کرده به سر و صورت خمیر فرو می برد. خشم و دل تنگی را با مشت به جان خمیر فرو می کرد. ده سالش بود فرستادندش خانه ی شوهر. تا چشم باز کرد دید سه بچه قدم…

  • |

    تیر برق

     در کوچه ما تیر برقی است که بین هم قطارانش ظاهرا دارای عقل و جان است. بسیار شبیه انسانهای این دوره زمانه است. یعنی می آموزد و آموخته هایش را هم به کار می برد. شب هنگام کسی اگر از کوچه عبور کند تیرهای دیگر مدتی روشن می مانند تا فرد رد شود سپس خاموش…

  • |

    زرگل

    حنای روی دستش هنوز رنگ نباخته است. از خواستگاری تا روز عروسی دو ماه هم طول نکشید. سرعت حوادث لذت دقایق را از او گرفت. یک چشم به هم زدنی دید جامه سرخ پلیوار دوز به تن دارد. بچه ها بالای سرش شاباش جمع می کنند. چشم هایش بسته و سرش پایین است. زنی از…

  • گلناز

    عرق سردی روی پیشانی و صورتش نقش بسته بود. چشمانش دو دو می زد. هر چند دقیقه دست به پاکت سیگار می برد. وقتی دستش با ته سیگار می سوخت آن را کنار خاکسترها می کشت. ⁃ ای لعنت به تو روزگار! چرا با من چنین کردی؟ چرا؟ لنگ بلند کنار دستش را به صورتش…

  • |

    سیگار 

    دست به کمر رو به جماعت سر به زیر ایستاده بود. چشم چرخان به آنها نگاه می کرد. همهمه ای در میان جمع برخاست.  – ساکت آقایون ساکت… اینجوری نمیشه که هر روز یکی یکی از جمع ما کم بشه، هیچ نام و نشانی از ما نمونه، بعد فقط تبلیغات منفی درباره ما همه جا…

  • هانی و شی مرید

    چشم‌هایش از درد می کرد و قرمز شده بودند. گوشی را کنار گذاشت. آخرین پیام های تلگرام را نخوانده بود. چشم درد بی قرارش کرده بود. با صدای بلند هانی را به اتاق کشاند. ⁃ هانی جان شام چه شد؟ یک دست گوشی و در دست دیگر ملاقه میان چارچوب درد ایستاد. ⁃ داشتم لایواستوری…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *