|

سیگار 

دست به کمر رو به جماعت سر به زیر ایستاده بود. چشم چرخان به آنها نگاه می کرد. همهمه ای در میان جمع برخاست.  – ساکت آقایون ساکت… اینجوری نمیشه که هر روز یکی یکی از جمع ما کم بشه، هیچ نام و نشانی از ما نمونه، بعد فقط تبلیغات منفی درباره ما همه جا…

سرگذشت افسانه ای بلوچ از حلب تا مکران

در یک روایت بلوچ معتقد است که از نسل «میرحمزه» عموی حضرت علی هستند. روزی میرحمزه در نهر آبی مشغول آبتنی بود. دسته ای از پرییان از آنجا عبور می کردند. یکی از آنها که ظاهرا بزرگ آن جمع بود عاشق مرد خدا میرحمزه می شود. او با میرحمزه ازدواج کرده و حاصل این ازدواج…

جغرافیای بلوچستان

 قبل از میلاد مسیح این منطقه با اسمهای «بارکان»،«احباش»،«سیوی»،«مکا»،«گدورزیا» شناخته می شد.  در زمان ساسانیان در چهار ولایت تقسیم شد: کرمان، سیستان، توران و مکران. بیشتر شهرهای توران در محدود سند بودند. مردمان توران کوچ رو و از نژاد آریایی بودند.  سیستان و کرمان در اکثر ادوار تاریخی تحت حاکمیت خاندانهای ایرانی بودند.  توران و…

انگلیس

حضور انگلستان در بلوچستان چندین دوره تاریخی دارد و هر کدام عبرتهایی.  از سال ۱۸۰۹ تا تقریبا ۱۸۴۸ سفرا، سیاحان برای جمع آوری اطلاعات به منطقه گسیل شدند. گفته شده آنها اطلاعات دقیق مناطق از لحاظ جغرافیایی مردمی و حتی به نقلی درباره تعداد مرغ و خروس دهات قصبات جمع می کردند. برخی تحقیقات آنها…

|

مسخ

دست ها و پاهایش سنگینی عمیقی را احساس می کرد. گویا از اختیار او خارج شده اند. به آسمان نگریست. ستاره ها بالای سرش چشمک می زنند. شب گذشته را به خاطر آورد. جنگ او با بلاه* سه شبانه روز طول کشید. چه ضربه هایی که به هم زدند. سه روز جنگ طاقت فرسا. بلاه…

|

تیر برق

 در کوچه ما تیر برقی است که بین هم قطارانش ظاهرا دارای عقل و جان است. بسیار شبیه انسانهای این دوره زمانه است. یعنی می آموزد و آموخته هایش را هم به کار می برد. شب هنگام کسی اگر از کوچه عبور کند تیرهای دیگر مدتی روشن می مانند تا فرد رد شود سپس خاموش…

نه

سرم پایین بود. تند تند قدم می زدم. باد سردی می وزید. لبه کلاه را پایین تر کشیدم. سرعت باد گاه آنچنان شدید بود که مسیرم را کج می کرد. دو چهار راه پایین تر از جایی که قهوه داغی نوشیده بودم، عده ای زیادی را دیدم دور چیزی جمع شده اند. نزدیک تر رفتم….

|

گنجی

 آرد را در ظرف ریخت. نمک و خمیر به آن زد. آب به آن افزود. مشتش را گره کرده به سر و صورت خمیر فرو می برد. خشم و دل تنگی را با مشت به جان خمیر فرو می کرد. ده سالش بود فرستادندش خانه ی شوهر. تا چشم باز کرد دید سه بچه قدم…

|

زیورُک

هشت سالش بود. داشت کلاس دوم را می گذراند. معلم از درس هایش راضی بود. او را ردیف جلو نشانده بود. -می خوای چه کاره بشی؟ -دکتر… سرش پایین بود. تند تند زمین را می پایید.  یک شب وسط زمستان ملا خلیل از مسجد برگشته بود. بچه های قد و نیم قد هر یک با…

|

سیه مارِ نیلگ

لنگ بسته بر سر و صورتش را باز کرد. عرق را از سر و رو بر زمین چکاند. غرق در خیالاتش گوشه ی کپر کز کرد. مه گنج بر آتشدان دیگ کوچکی را بار گذاشته بود.  – هان گنگوزار چه شده؟ کشتی هایت غرق شدن؟ – قجرها سرو کله شان پیدا نشده این طرفا؟ –…